|
کاروان دل |
در خون تپيده آسمان در بين گودال جان تمام کاروان در بين گودال
مي دوخت سمت خيمه ها چشمان خود را با پلک هايي نيمه جان در بين گودال
دار و ندار خواهري از دست مي رفت در ازدحامي بي امان در بين گودال
گرم طواف قبله ی آمال زينب سر نيزه و سنگ و سنان در بين گودال
در موج خون گم کرده تنها هستياش را يک بانوي قامت کمان در بين گودال
سر مي زد از سمت غروبي خون گرفته خورشيد زينب ناگهان در بين گودال ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۲/۰۸/۲۳ ] [ 8:22 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
يَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْرى إِنَّا مُنْتَقِمُونَ (دخان / 16) منتظر آن روز بزرگ باش که از آن ها به عذاب سخت انتقام خواهيم گرفت.
در محکومیت حمله به مرقد مطهر حضرت زینب (س):
اي قوم حرامي ِ سراپا تضليل بازيچه ي دست صهيون و اسرائيل! طوفان عقوبت خدا در راه است «تَرْمِيهِم بـِحِِجَارَةٍ مِّن سِجِّيل»
[ ۱۳۹۲/۰۸/۱۷ ] [ 17:10 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
غروب بی کسی ها سر نمی شد به جز غم قسمت خواهر نمی شد غم عالم اگر بر شانه اش بود از این قامت کمانی تر نمی شد
تمام دشت از غربت لبالب نمانده سرپناهی در دل شب کنار خیمه ای آتش گرفته همه پروانه، همچون شمع زینب
اگر چه غربتت بوده دمادم اگر چه دیده ای غم های اعظم ـ فدای عصمت زهرائی تو ـ نشد یک نخ ولی از معجرت کم
***
بخوانيد: [ ۱۳۹۲/۰۳/۰۴ ] [ 9:20 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
حضرت زینب کبري علیها السلام به شهادت امام سجاد علیه السلام دارای مقام عمه گرامي اش فرمود: «وَ أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَة». الاحتجاج طبرسي، ج2، ص305. آوازه حلم تو که عالمگير است علم تو ولي فراتر از تحرير است يک جلوه شأن علمي ات يا زينب آن مجلس با صلابت تفسير است [ ۱۳۹۱/۱۲/۲۶ ] [ 11:7 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
نگاه دشت خیره سوی نیزه چه غوغایی شده پهلوی نیزه فدای چشم های بیقرارت نگاهی کن به من از روی نیزه نگاهت دارد اعجاز مسیحا قیامت می کند صحرا به صحرا بخوان قرآن به روی نیزه و بعد ببین تازه مسلمان های خود را نه فریاد و نه شیون حرف می زد شبیه روز ، روشن حرف می زد چه از خورشید می فهمد مگر شام؟ نگاهت با دل من حرف می زد [ ۱۳۹۱/۱۰/۰۵ ] [ 8:58 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
نگاهش را به چشمت دوخت زینب ز چشمان تو صبر آموخت زینب به لب های تو می زد چوب ، بوسه به پیش چشم تو می سوخت زینب فدای ذکر یارب یا رب تو چه اشکی دارد امشب زینب تو به لب آورده جان کاروان را به هر چوبی که می زد بر لب تو تمام روضه آن شب بر ملا بود گمانم کربلا در کربلا بود بمیرم بوسه های خیزرانی فقط یک روضه ي طشت طلا بود
***
بخوانيد:
[ ۱۳۹۱/۰۹/۲۶ ] [ 7:26 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
تو که آرامبخش این قلوبی خبر از حال من داری به خوبی جواب اشک های زینب تو شده در شام رقص و پایکوبی شده زخم دل من سخت کاری که از دستم نیامد هیچ کاری به پیش چشم من در بارش سنگ چه تکریمی شد از لب های قاری چرا از ظلم بی اندازه ي شهر نمی پاشد ز هم شیرازه ي شهر دل هفت آسمان را غرق خون کرد سر خورشید بر دروازه ي شهر
***
بخوانيد: + يک کاروان سپيده رسيده به شهر شام + خورشيد زينب شام را هم زير و رو کن
[ ۱۳۹۱/۰۹/۲۳ ] [ 8:28 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
ندارد وسعت داغم مساحت ندیدم بعدِ تو یک روز راحت مرا از کربلا بردند اما دلم جا ماند بین قتلگاهت ندارد شام غم هایم سپیده من و یک کاروان قد خمیده رسیده وقت آغاز جدایی خداحافظ تن در خون تپیده خزان شد پیش چشمم باغی از یاس منم تنها در این هنگام حساس مهیای سفر هستم ولی آه ندارم محرمی برخیز عباس [ ۱۳۹۱/۰۹/۰۵ ] [ 18:0 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
دلِ عالم گرفت از هُرم آهت فدای کودکان بی پناهت الهی قلب من آتش بگیرد شب آخر شبیه خیمه گاهت تمام خیمه ها می سوخت یا رب امان از بی پناهی در دل شب تمام دشت پر بود از سیاهی چه آمد تا سحر بر روز زینب تو که رفتی کشید آتش زبانه حرامی حمله ور شد وحشیانه امان از بی حیائی های دشمن امان از طعنه های تازیانه
***
بخوانيد: [ ۱۳۹۱/۰۹/۰۴ ] [ 18:0 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
نه تنها زخم ها بی التیام است حدیث غربت او نا تمام است میان قتلگاه افتاده اما نگاه آخرش سوی خیام است دل من داغدار رفتن تو به روی خاک این صحرا تن تو تمام گرگ ها در قتلگاه و ... چه دعوایی سر پیراهن تو ... اسير غربتي جانكاه، زینب دلش بی تاب شد ناگاه، زینب صدایی می رسد از بین گودال إلَیَّ ، یا اُخَیَّ ، آه زینب
***
بخوانيد: [ ۱۳۹۱/۰۹/۰۳ ] [ 18:10 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
رها از ما و من بودیم یک عمر غریب یک وطن بودیم یک عمر نزن حرف جدایی با من آخر که یک جان و دو تن بودیم یک عمر بمیرم کوهی از دردی برادر چه بر روز من آوردی برادر مزن آتش به جانم بیش از این نگو که بر نمی گردی برادر فدای اشک هایت خواهر تو مرا کشته نگاه آخر تو کمی آهسته تر تا جای مادر بگیرم بوسه ای از حنجر تو [ ۱۳۹۱/۰۹/۰۳ ] [ 18:0 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
«ان عمتی زینب کانت تؤدی صلواتها، من قیام الفرائض و النوافل عند مسیرنا من الکوفة الی الشام وفی بعض منازل کانت تصلی من جلوس لشدة الجوع والضعف» عمه ام زینب در مسیر کوفه تا شام همه نمازهای واجب و مستحب را اقامه می نمود و در بعضی منازل به خاطر شدت گرسنگی و ضعف، نشسته ادای تکلیف می کرد. ریاحین الشریعه (پیشین)، ج 3، ص 62 هر چند پاي بي رمق او توان نداشت هر چند بين قافله جانش امان نداشت بار امانتي که به منزل رسانده است چيزي کم از رسالت پيغمبران نداشت ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۱/۰۳/۱۶ ] [ 7:30 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
دروازه ورودی شهر است و ازدحام بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام این ازدحام و هلهله ها بی دلیل نیست یک کاروان سپیده رسیده به شهر شام يک آسمان ستارهی آتش گرفته و یک کاروان شراره و غم های ناتمام در این دیار، هلهله و پایکوبی است انگار رسم تسلیت و عرض احترام چشمان خیره و حرم آل فاطمه سرهای روی نیزه و سنگ از فراز بام خاکستر است تحفهی پس کوچه های شهر بر زخم های سلسله ، شد آتش التیام بر ساحت مقدس لب های پرپری با سنگ کینه سنگدلی می دهد سلام پیشانی شکسته و خونی که جاری است بر روی نی خضاب شده چهرهی امام با کینه علی همهی شهر آمدند بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام
[ ۱۳۹۰/۱۰/۰۳ ] [ 7:43 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
بر تلّ پايداري خود ايستاده اي در کربلاي دوم خود پا نهاده اي از اين به بعد بيرق نهضت به دوش توست دريای استقامت و کوهِ اراده اي! با پرچم سحر به سوي شام ميروي صبح اميد قافله! خورشيد زاده اي نشناخته صلابت زهرايي تو را هر کس که فکر کرده تو از پا فتاده اي داغ هزار طعنه به جانت خريده اي در دست باد رشتهی معجر نداده اي هر چند خم شده قدت از داغ کربلا تو در مصاف کوفه و شام ايستاده اي [ ۱۳۹۰/۰۹/۲۱ ] [ 11:19 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
قرآن بخوان از روي نيزه دلبرانه ياسين و الرحمان بخوان پيغمبرانه قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگيرد همچون درخت روشني در هر کرانه بايد بلرزاني وجود کوفيان را قرآن بخوان با آن شکوه حيدرانه خورشيد زينب شام را هم زير و رو کن قرآن بخوان با لهجه اي روشنگرانه کوثر بخوان تا رود رود اينجا ببارم در حسرت پلک کبودت خواهرانه قرآن بخوان شايد که اين چشمان هرزه خيره نگردد سوي ما خيره سرانه ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۰/۰۹/۱۶ ] [ 7:33 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
بر آل عبا تو نور عيني زینب تو پشت و پناه عالميني زینب در فضل و شرافتت همين بس باشد اينکه تو شريکة الحسيني زینب * خورشيد نجابت و ادب یا زینب با فضل و وقار، منتجب یا زینب در اوج شکوه مثل کوهی بانو هستی تو عقيلة العرب! یا زینب * ای آینه عصمت زهرا! زینب در صبر و وفا بدون همتا! زینب تو محرم رازهای مولا بودی چون فاطمه ای ام ابیها! زینب * تو مهر قبول کربلايي زینب زهراي بتول کربلايي زینب اي وارث نهضت حسين بن علي! در شام، رسول کربلايي زینب
[ ۱۳۹۰/۰۱/۱۳ ] [ 3:56 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
با زخم دل و زخم جبيني ديگر با ناله و آه آتشيني ديگر از ماتم خواهر تو بايد جان داد از راه رسيده اربعيني ديگر * با شيون و اشک و ناله بر مي گردند رفتند چو ياس و لاله بر مي گردند در قافله جاي آفتابي خالي ست افسوس که بي سه ساله بر مي گردند * آن خيمهي بي عمود را برپا کرد يادي ز لب سوختهي سقا کرد در علقه رفته ست سکينه از هوش انگار ضريح ماه را پيدا کرد
***
دارد به دل صلابت کوه شكيب را از لحظه اي كه بوسه زده زخم سيب را
با اقتدار فاطمي خود رقم زده در کربلا حماسهي أمن يجيب را
با كاروان نيزه چهل منزل آمده اين راه پر فراز بدون نشيب را
كوبيد صبح قافله بر طبل روزگار رسوايي اهالي شام فريب را
با خطبه هاي ناله و اشكش غروب ها تفسير كرد غربت شيب الخضيب را
شد لاله پوش معجرش از حسرت فراق تا ديد روي نيزه نگاه طبيب را
جانش رسيد بر لبش از دست خيزران طاقت نداشت طعنهي تلخ رقيب را
مي ريخت عطر سيب نفس هاي خسته اش در جان باغ وعدهي صبحي قريب را [ ۱۳۸۹/۱۱/۰۴ ] [ 16:34 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
روز اول چه خوب يادم هست سهم من بي تو بيقراري بود عيد من ديدن نگاه تو دوريات اوج سوگواري بود بي تو جنت براي من دوزخ روز روشن براي من شب بود تا هميشه کنار تو بودن همهي آرزوي زينب بود لحظه لحظه دلم گره ميخورد به ضريح مجعّد مويت دل من را به باد مي دادي مي گشودي گره ز گيسويت ولي اين روزها چه دلگير است چقدر اين زمانه بد تا کرد آنقدر بي کسي و غربت داشت تا که ما را به کربلا آورد کربلا کربلا پريشاني غربت از چشم هات مي بارد ندبه ندبه فراق و دلتنگي از غروب نگات مي بارد دست من خالي است اما باز دو فدايي برايت آوردم از منا تا منا دو حاجيِّ کربلايي برايت آوردم رد مکن هديه هاي خواهر را گرچه ناقابلند، ناچيزند سپر کوچکي مقابل تو در هجوم کبود پائيزند با ولاي تو پروريدمشان درس آموز مکتبت هستند عاشق جانفشاني اند آقا پيشکش هاي زينبت هستند هر دو با شور حيدري امروز از تو إذن قتال مي خواهند خون جعفر ميان رگ هاشان اين دو عاشق، دو بال مي خواهند گره از ابروان خورشيد و گره از کار ماه وا مي شد چشم هاي حسين راضي شد نذر زينب دگر ادا مي شد بين خيمه نشسته بود اما در دلش اضطراب و ولوله بود پردهي خيمه را که بالا زد دو گل و يک سپاه حرمله بود دو فدايي، دو تا ذبيح الله که به سوي مناي خون رفتند در طواف سنان و سر نيزه تا دل کربلاي خون رفتند ديد از بين خيمه، جان هايش دلشان را به آسمان دادند سر سپردند در هواي حسين چقَدَر عاشقانه جان دادند دلش از درد و غم لبالب بود شاهدش ديده هاي پر ابرش بر دلش داغ دو جگر گوشه عقل مبهوت مانده از صبرش ديد پرپر شدند، اما باز جز تب بندگي عشق نداشت پاي از خيمه ها برون ننهاد تاب شرمندگي عشق نداشت اين همه جانفشاني و ايثار خط اول ز شرح مطلب بود کربلا ـ کوفه ، شام تا يثرب سِرّي از معجزات زينب بود [ ۱۳۸۹/۰۹/۱۸ ] [ 10:50 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |