کاروان دل
 

تو را ياري نکردم، واي بر من

وفاداري نکردم، واي بر من

براي قلب پر درد تو آقا

چرا کاري نکردم، واي بر من

 

اگر بي‌روح اگر سرديم، آقا

اگر چه سخت بي‌درديم، آقا

تويي چشم انتظار ما که يک روز

از اين بيراهه برگرديم آقا

[ ۱۳۹۲/۱۲/۰۱ ] [ 7:58 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

غروب و بي‌قراري داد و بيداد

غم و چشم انتظاري داد و بيداد

منم سرگرم دنياي خود اما

تو يک ياور نداري داد و بيداد

 

اسيرم من اسير اين تن ِ خود

گرفتارم گرفتار من ِ خود

تويي تنهاترين تنهاي عالم

وَ من شرمنده ام از بودن خود

 

[ ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ ] [ 11:31 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

 تا چند پی نام و نشانی باشیم

یا در طلب جهان فانی باشیم

حالا که رسیده وقت بیعت با عشق

عشق است که صاحب الزمانی باشیم

[ ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ ] [ 8:30 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

سر مي شود زمانه ولي بي تو غرق آه

جان مرا رسانده به لب بغض گاه گاه

 

سر رفته انتظار کسي که به ياد تو

مي دوخت چشم حسرت خود را به سوي ماه

 

تو حاضري و ما همه در بند غيبتيم

يعني نجاتمان بده از اين شب سياه

 

آقا علاج رو سِيَهي چيست غير اشک؟

حالا به سوي روضه ات آورده ام پناه

 

ای ملجأ همیشه ی ابن سَبیل ها

جا مانده ام شبیه یتیمی میان راه

 

يک دم بيا به خیمه ی ما، جان مادرت!

آتش بزن دل همه را با شرار آه

 

بايد شوي تسلي آن قلب مضطرب

آقا بيا که روضه رسيده به قتلگاه

 

يک جسم نيمه و جان و دوصد نيزه و سنان

يک لشکر حرامي و سردار بي سپاه

 

ناگه رسيد زينب کبري فراز تل

فرياد زد ز سوزجگر وا محمداه

 

«اين کشته ی فتاده به هامون حسين توست

اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست»

[ ۱۳۹۲/۰۸/۲۲ ] [ 9:4 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

دلگيرم از زمانه بيا مهربان من

بر لب رسيده از غم ايّام جان من

 

دنيا مرا به بند اسارت کشيده است

رنگ قفس شده همه ي آسمان من

 

عمرم به سر شد و نشدم آنچه خواستي

باران شرم مي چکد از ديدگان من

 

عشّاق را به رنج و بلا آزموده اند

اي واي اگر «فراق» بود امتحان من

 

دستي بگير تا نرود نوکري ز دست

هجران تو ببين که بريده امان من

 

در عالم خيال شدم با تو همسفر

تعبير شد اگر سحري، داستان من ...


ادامه شعر را از دست ندهيد
[ ۱۳۹۲/۰۸/۱۶ ] [ 8:2 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

آمد محرّم علی و ماه فاطمه

آتش گرفته جان تو از آه فاطمه

 

با ذوالفقارِ خون جگر خورده در نيام

بازآي خون فاطمه خونخواه فاطمه

 

بازآي تا تو روضه بخواني برايمان

با هاي هايِ گريه ي جانکاه فاطمه

 

بي شک سه ماه خوانده تو را با دو چشم تر

بالاي قبر محسن شش ماهه، فاطمه

 

آه از ميان آن در و ديوار شد شروع

بعد از نبي سلوک الي الله فاطمه

 

پشت در و کنار بقيع و به روي ني

معنا شده ست سرِّ فديناه فاطمه

 

محشر، به پاست روضه ي ارباب بي کفن

پيراهني ست کهنه به همراه فاطمه

 

دارد به روی دست، دو دست قلم شده

دستی که در مقام شفاعت علم شده

 

در نواحي نوحه به روز شد.

[ ۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ] [ 9:28 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

عيد جديدي آمد و آغاز سالي‌ ست

آقاي من! امسال هم جاي تو خالي ‌ست

 

وقتي که لب مي‌خندد و دل غرق آه است

يعني که بي تو عيدهاي ما خيالي ‌ست

 

ما غائبيم از محضرت که روسياهيم

آثار با خورشيد پيوستن زلالي ‌ست

 

چشمان تو از غصه هاي ما پر از اشک

اوقات ما از ياد تو اما چه خالي‌ ست!

 

ماه رُخت را در شب گيسو مپوشان

در شام هجران بي‌گمان صبح وصالي‌ ست

 

دل هاي بيدار و ... جهاني چشم در راه

در انتظارت جمعه هاي ما سؤالي ‌ست

 

این روزها در کوچه های فاطمیه

سهم تو و چشمان تو آشفته حالی ‌ست

 

چشم انتظارت مانده چشمان کبودی

برگرد، با تو شوکت مولي الموالي‌ ست

[ ۱۳۹۱/۱۲/۲۷ ] [ 11:7 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

ـ : «تسبيح زمين و آسمان: يا مهدي

    ذکر همه ي فرشتگان: يا مهدي

    حالا که رسيده روز بيعت با عشق

    لبيک بگو از دل و جان!»

ـ : «يا مهدي»

 

[ ۱۳۹۱/۱۱/۰۱ ] [ 13:46 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

غریبی، بی قراری، عصر جمعه

دو قطره اشک جاری، عصر جمعه

تو می دانی چه آورده به روزم

همین چشم انتظاری عصر جمعه

 

بیا تا قلب خسته جان بگیرد

بیا تا غصه ها پایان پذیرد

بیاور با خودت مشک عمو را

بیا تا کودکی عطشان نمیرد

 

بیا مرهم شوی بال و پری را

نگاه نیمه جان و پرپری را

شده چشمان مقتل حلقه ي اشک

بیا و پس بگیر انگشتری را

 

***

 

بخوانيد:

+ يا اين دل شکسته ما را صبور کن

+ شبهاي بيقراري چشمم سحر نشد

+ دنيا دوباره صاحب خورشيد مي شود

+ صبح جمعه که مي رسد از راه

[ ۱۳۹۱/۰۹/۰۲ ] [ 18:0 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

صبح جمعه که مي رسد از راه

در فراق تو بر لبم آه است

ندبه‌ ی چشمهای بارانی

ذکر «أین بقیة الله» است

 

بی تو دلهای ما چه سرگردان

بی تو احوالمان پریشان است

«العجل یا بن فاطمه» دیگر

جان به لب های ندبه خوانان است

 

روی دوشت عبای پیغمبر

وارث ذوالفقار مولایی

می رسی با طنین «جاء الحق»

می کنی کعبه را تماشایی

 

تو بیا تا معرفی گردد

در جهان برترین آئین ها

پرچم حق در اهتزاز آید

جمع گردد بساط توهین ها


ادامه شعر را از دست ندهيد
[ ۱۳۹۱/۰۶/۲۴ ] [ 3:2 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

دارم دلي از اميد و غم مالامال

در آتشم از ماتم هشت شوّال

اما به تو و ظهور تو دل بستم

بازآي که برپا شود اين صحن امسال

 

***

 

با آمدنت اگر قيامت برپاست

تيغ تو بلاي جان وهابي هاست

در مقدمت اي منتقم آل الله

اين گنبدِ ريخته، به پا خواهد خاست

 

[ ۱۳۹۱/۰۶/۰۲ ] [ 8:32 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

تو که در فضل و رحمت بي کراني

عطا کن روزگاري آسماني

مقدّر کن چنان امسال من را

که باشم تا ابد صاحب زماني

 

*

 

عنايت کن دلي بيدار يا رب

که باشد محرم اسرار يا رب

مدد کن تا که باشم در همه عمر

براي مهدي تو يار يا رب

 

*

 

جهان را پر کن از آيات نورش

پر از آيات چشمان غيورش

چه تقديري از اين بهتر که امسال

خداوندا شود سال ظهورش

 

***

 

سید بن طاووس می گوید: سحرگاهی در سرداب مقدّس سامرا بودم، ناگاه صدای مولایم امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف را شنیدم که برای شیعیان خود دعا می کردند و به درگاه الهی عرضه می داشتند:

 

اللَّهُمَّ  إِنَّ شِيعَتَنَا خُلِقَتْ مِنْ شُعَاعِ أَنوَارِنَا وَ بَقِيَّةِ طِينَتِنَا وَ قَدْ فَعَلُوا ذُنُوباً كَثِيرَةً  اتِّكَالًا عَلَى حُبِّنَا وَ وَلَايَتنَا فَإنْ كَانَتْ ذُنُوبُهُمْ بَينَكَ وَ بَينَهُمْ  فَاصْفَحْ  عَنْهُمْ  فَقَدْ رَضِينَا وَ مَا كَانَ مِنْهَا فِيمَا بَينَهُمْ  فَأصْلِحْ  بَيْنَهُمْ  وَ قَاصَّ بِهَا عَنْ خُمُسِنَا وَ أَدْخِلْهُمُ الْجَنَّةَ وَ زَحْزِحْهُمْ عَنِ النَّارِ وَ لَا تَجْمَعْ بَينَهُمْ وَ بَينَ أَعْدَائِنَا فِی سَخَطِك‏

 

خدایا شیعیان ما را از شعاع نور ما و بقیهٔ طینت ما خلق کرده ای، آنان گناهان زیادی با اتکاء بر محبت به ما و ولایت ما انجام داده‌اند. اگر گناهان آنها گناهی ست که در ارتباط با توست، از آنها بگذر که ما راضی هستیم؛ و آنچه از گناهان آنها در ارتباط با خودشان است، خودت بین آنها را اصلاح کن و از خمسی که حق ماست به آنها بده تا راضی شوند و آنها را از آتش جهنم نجات بده و در خشم و عقوبتت، با دشمنان ما جمعشان مفرما.

 

بحار الأنوار، ج‏53، ص302

[ ۱۳۹۱/۰۵/۲۱ ] [ 9:42 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

 

حلال تمام مشکلاتي اي عشق

تنها تو بهانۀ حياتي اي عشق

برگرد که روزمرّگي ما را کشت

الحق که سفينة‌ النجاتي اي عشق

 

+ هر شب از اين جاده رفته ايم ولي حيف ...

[ ۱۳۹۱/۰۴/۱۴ ] [ 7:11 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

وقتی تو از سفر برسی عید می‌شود

دنیا دوباره صاحب خورشید می‌شود

 

چشمان روشنت که طلوعي دوباره کرد

دلها پر از تجلّی توحید می‌شود

 

با اهتزاز پرچم سرخت در آسمان

پیمان عشق و عاطفه تجدید می‌شود

 

از چشم خیس گریه کنان شهید عشق

با بوسه ای به راه تو تمجید می‌شود

 

یک عمر نوکریِ در خانۀ حسین

با یک نگاه لطف تو تایید می‌شود

 

آقا طواف مرقد خاکی مادرت

وقتی که چشم های تو تابید، می‌شود

 

این جمعه ها عزای مرا جار می‌زنند

برگرد با رسیدن تو عید می‌شود

 

+ تا مشکتو تو آب زدی، موجای دریا شد آروم...

[ ۱۳۹۱/۰۴/۱۲ ] [ 7:11 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

امام صادق عليه السلام فرمود:

لذا قام قائمنا انتقـم الله و لرسـوله و لنا اجمعـین؛

هنگامی که قائم ما قیام کند، برای خدا رسـولش

و همه ما انتقام خواهد گرفت.

بحارالانوار، ج52، ص376

 

عمريست نواي ماتمت يا زهراست

خون گریه چشم پر نمت یا زهراست

ما را بپذير در کنارت باشيم

آن روز که نقش پرچمت يا زهراست

 

***

 

جابر بن عبدالله انصاری می گوید: روزی وارد خانه فاطمه سلام الله عليها شدم و صحیفه ای در دست او دیدم. از آن پرسیدم، حضرت فرمود: این کتابی است که خدا به پیامبر اهدا نمود و او هم به من... سپس فرمودند: هذه اسماء الاوصیاء اوّلهم ابن عمّی علی و احد عشر ولید آخرهم القائم؛ در این کتاب اسامی جانشینان پیامبر بیان شده که اولین آنها پسر عمویم علی است و بعد از او یازده نفر از فرزندان من و آخرین آنها حضرت قائم است.

نهج الحیاة، ص224

 

در سایه ‌ي نور ‌حضرت ان شاء الله

در وادی طور ‌حضرت ان شاء الله

در مکتب ‌عشق فاطمی می مانیم

تا صبح ‌ظهور ‌حضرت ان شاء الله

[ ۱۳۹۱/۰۲/۰۹ ] [ 7:11 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

دلتنگ و غريب و جان به لب رفتي تا ...

خورشيد علي نيمه‌ي شب رفتي تا ...

قلب تو ز بغض عدّه اي مالامال

ای ر‌حمت ‌محض! با غضب رفتی تا ‌...

 

... تا آن مه غائب از نظر برگردد

با دا‌غ هزار خون جگر برگردد

تا منتقم خون تو و فرزندت

یک جمعه غروب از سفر برگردد

[ ۱۳۹۱/۰۲/۰۸ ] [ 4:0 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

حضرت فاطمه عليها السلام به خدمتکارش مى ‏گفت:

اصعَد عَلَـى الضـراب فَإِذَا رَأَیـتَ نِصـفَ عَینِ الشَّمس ِ

قَد تَدَلَّـى لِلغُروبِ فَأَعلِمنِـی حَتَّـى أَدعُـو؛ بـرو بالاى

بلندى، پس هر گاه نیمى از قرص خورشید را دیدى

 كه به غروب نزدیك شد، به من خبر ده تا دعا كنم!

معانی الأخبار، ص: 399

 

آئينه ام و اسير آهم مادر

بغضي ست نهفته در نگاهم مادر

هم ندبه چشم های بارانی تو

هر جمعه ببين چشم به راهم مادر

 


ادامه شعر را از دست ندهيد
[ ۱۳۹۱/۰۲/۰۱ ] [ 1:0 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

دلم از روضه هاي فاطميه

گرفته در هواي فاطميه

بيا اي التيام روي نيلي

بيا صاحب عزاي فاطميه

 

بيا از جاده هاي بي نشاني

بيا اي آفتاب آسماني

بيا شبهاي دلگيري ست آقا

بيا که روضه‌ي مادر بخواني

 

نگاهی شعله ور، ای وای مادر

هجومی بی خبر، ای وای مادر

مغیره ... بی هوا ... ای وای بابا

تو و دیوار و در، ای وای مادر

 

[ ۱۳۹۱/۰۱/۱۷ ] [ 8:41 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

 

مولاي يا مولاي!

 

چه مي شد لحظه اي يار تو بودم

دمي يار وفادار تو بودم

از اين شرمندگي مي مردم اي کاش

تمام عمر سربار تو بودم

[ ۱۳۹۰/۱۲/۱۸ ] [ 11:10 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

آمد محرم و غم عظمای کربلا

خون می تراود از دل صحرای کربلا

چشمان توست مصحف غم های کربلا

داری به دوش پرچم آقای کربلا

 

هر صبح و شام غرق عزا گریه می‌کنی

با روضه های کرب و بلا گریه می‌کنی

 

در حیرتم که با دلت این غم چه می‌کند

شب های داغ و شیون و ماتم چه می‌کند

با چشمهات اشک دمادم چه می‌کند

زخمی ترین غروب محرم چه می‌کند

 

امشب بیا که روضه بخوانی برایمان

صاحب عزای خون خدا صاحب الزمان

 


ادامه شعر را از دست ندهيد
[ ۱۳۹۰/۰۹/۰۵ ] [ 7:21 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

الهي!

مانديم در اين شب سيه سرگردان

آن صبح سپيد را مقدر گردان

ما قوم خطاکار پشيمان هستيم

مولامان را دگر به ما برگردان

 

 

[ ۱۳۹۰/۰۶/۲۴ ] [ 10:29 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

 

در این شب غم ، صبح حیاتی بفرست

از عرش عطوفت نفحاتی بفرست

چشمان امید شیعه تنها بر توست

یا فاطمه ! کشتی نجاتی بفرست

*

این آل خلیفه نسل بوسفیان است

اسلام نه این پیروی از شیطان است

آن خانه در سوخته شاهد باشد

مظلوم کشی برایشان آسان است

*

ای با تو خروش رود و دریا برگرد

ای وارث واقعی دنیا برگرد

سیراب شده زمین ز خون شیعه

ای صاحب ذوالفقار مولا برگرد

*

ای مونس هر ندبه و هر آه بیا

در این شب خون گرفته ای ماه بیا

بحرین شده ست کربلایی دیگر

ای صاحب شیعه! غیرت الله! بیا

 

[ ۱۳۹۰/۰۱/۲۸ ] [ 23:38 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

  

اي منتقم خون شهيدان برگرد

از مشرق پر فروغ ايمان برگرد

با سيصد و سيزده مسيحايي دم

با همت و آويني و چمران برگرد


ادامه شعر را از دست ندهيد
[ ۱۳۸۹/۱۲/۲۷ ] [ 13:42 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

 

شکسته از غم اين روزگار مي‌آيم

پر از تلاطم غم، بيقرار مي‌آيم

 

به پاي بوسي دريا، به محضر خورشيد

شبيه قطره شبيه غبار مي‌آيم

 

شهود اشک و تماشاي آه و آئينه ست

به شوق رؤيت اين جلوه زار مي‌آيم

 

چقدر تشنة صبح زيارتش هستم

چهل شب است که من روزه دار مي آيم

 

دوباره جمعة سردي گذشت اما باز ...

وَ با حقيقت تلخي کنار مي‌آيم

 

□□□

 

ز جمکران خيالش جدا نخواهم شد

که آفتاب شب انتظار مي آيد

 

به روي بيرق او نقش يا لثارات است

ز سمت سرخي مشرق سوار مي آيد

 

بگو به دشمن مولا، بگو به بد عهدان

عزيز فاطمه با ذوالفقار مي آيد

 

[ ۱۳۸۹/۰۴/۳۰ ] [ 11:9 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

دلهاي ما لب تشنه‌ي باران نورت

چشم انتظار صبح زيباي ظهورت

 

مي باري عطر روشناي صبح دم را

بر جاده هاي شب زده وقت عبورت

 

ما را ببر با خود به ديدار خداوند

از سمت سهله جمکران، از کوه طورت

 

آقا اگر هم قلب ما از جنس سنگ است

شايد شود نيمه شبي سنگ صبورت

 

هر روز بين کوچه هاي فاطميه

لبريز ماتم مي شود چشم غيورت

 

صاحب عزا با واهمه مي خوانم امشب

مرثيه هاي مادرت را در حضورت

 

حس مي کني آن التهاب شعله ها را

لحظه به لحظه ، مو به مو ، صورت به صورت

 

هر روز قبر بي نشاني ندبه دارد

چشم انتظار صبح زيباي ظهورت


[ ۱۳۸۹/۰۲/۰۱ ] [ 0:13 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

تنگ غروب عرفه غم تو دلم پا مي گيره

دلم هوايي مي شه و بونة آقا مي گيره

 

اين روزايي كه دم به دم غريبي رو حس مي كنم

با گريه ياد غربت عزيز نرگس مي كنم

 

تا كه بياي تو از سفر تا كه ببيني حالمو

نذر نگاهت مي كنم اين اشكاي زلالمو

 

ميون طوفان غمت شكسته بال و پر من

كاشكي بياي پا بذاري به روي چشم تر من

 

آه و غم اين زمونه چشا رو دريا مي كنه

بيا فلسطين و ببين بي رحمي غوغا مي كنه

 

بيا تا هيچكسي نخواد چشم يتيم خيس بمونه

آقا بيا نذار ديگه دور دور ابليس بمونه

 

خوب مي دونم به جنگ شب مياي شبيه آفتاب

همين روزاست كه برسي با ذوالفقار بوتراب

 

كوچه رو صبح جمعه ها هم نفس بوي گلاب

با مژه جارو مي زنيم با اشكامون مي پاشيم آب

 

كاشكي بياي و سوغاتي برام بياري بوي سيب

يا كه مهر و تسبيح از تربت ارباب غريب

 

كاشكي بياي برامون از تشنگي و آب بخوني

بياي رو منبر بشيني روضة ارباب بخوني

 

مسلميه دم بگيري با گريه و شور و نوا

بياي و با هم بخونيم « حسين من كوفه ميا »

 

كوفه نيا كه اينجاها قحطي آبه به خدا

حرمله چشم انتظار طفل ربابه به خدا

 

اينجا تموم مردمش تشنة خون لاله اند

با كعب ني منتظر رقية سه ساله اند

 

همه با فكر انتقام روز مي كنن شباشونو

نعلاي تازه مي زنن تموم مركباشونو

 

رو خاك گرم كربلا سه روز مي مونه پيكرت

خورشيد نيزه ها مي شه اينجا سر مطهرت

[ ۱۳۸۸/۰۹/۰۴ ] [ 1:25 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

از راه مي رسند بهاران و عيدها

مانده ولي به راه تو چشم اميدها

 

مانند آفتاب لب بام تا به كي

دل خوش كنيم بي تو به وعده وعيدها

 

دلتنگي مرا به تماشا گذاشتند

هر جمعه برگ زردي از اين سر رسيدها

 

شرحي است از حكايت دلدادگي ما

هر شب جنون سر به گريبان بيدها

 

هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت

اي صبح بازگشت تو آغاز عيدها

 

مي آيي از نواحي سرسبز آسمان

با بيرقي به سرخي خون شهيدها

 

 ***

 

قال الصادق (ع) : وَ مَا مِنْ يَوْمِ نَيْرُوزٍ إِلَّا وَ نَحْنُ نَتَوَقَّعُ فِيهِ الْفَرَجَ لِأَنَّهُ مِنْ أَيَّامِنَا وَ أَيَّامِ شِيعَتِنَا

امام صادق (ع) فرمود: نوروزى نيايد جز اينكه ما در آن توقع فرج داريم زيرا از روزهاى ما و روزهاى شيعيان ما است.

 

[ ۱۳۸۷/۱۲/۳۰ ] [ 12:55 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]

          يا اين دل شكسته ي ما را صبور كن

يا که به خاطر دل زينب ظهور كن

 

با كوله بار غربت و اندوه خود بيا

از كوچه هاي سينه زني مان عبور كن

 

امشب بيا كه روضه بخواني برايمان

امشب بساط گريه ي ما را تو جور كن

 

يا چند صفحه مقتل كرب و بلا بخوان

يا خاطرات عمه تان را مرور كن

 

هم از وفاي ساقي لب تشنگان بگو

هم يادي از مصيبتِ سرخ تنور كن

[ ۱۳۸۶/۱۰/۱۰ ] [ 11:41 ] [ یوسف رحیمی ] [ ]
.: کاروان دل: پايگاه اشعار آئيني يوسف رحيمي :.
اللهم عجل لوليک الفرج

رهبر معظم انقلاب:
درس عاشورا، درس فداكارى و ديندارى
و شجاعت و مواسـات و درس قيـام للَّه
و درس محبّـت و عشـق اسـت. يكى از
درسهاى عاشورا همين انقلاب عظيم و
كبيرى‌ست كه‌شما ملت ايران پشت‌سر
حسين‌زمان و فرزند‌ابى‌عبداللَّه الحسين
عليه‌السلام انجام داديد.

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم...