|
کاروان دل |
تماشایی شده مهمانی من دل آشفته و طوفانی من همه در کوفه بیعت می شکستند به مهر سنگ بر پیشانی من نسیم آورده با خود بوی سیبی نمانده از غمت در دل شکیبی همین جا پرده ها افتاد و دیدم به روی نیزه ها شیب الخضیبی سرم آقا به قربان سر تو دو طفل من فدای اصغر تو گرفته خواب را از چشمم این غم که در بند اسارت خواهر تو ...
***
بخوانيد: + شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت [ ۱۳۹۱/۰۸/۲۳ ] [ 7:0 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
سوي کوفه ميا که پيچيده بوي غربت ميان هر کوچه باز تکرار بي وفائي هاست باز دستان بسته در کوچه حسّ دلتنگي قفس دارد آسمان کوچ کرده از اين شهر عشق و احساس و عزت و غيرت هم زمان کوچ کرده از اين شهر اين قبيله چقدر بي دردند بي حيائي ست خصلت کوفه مشکها طعم تشنگي دارد و سراب است بيعت کوفه ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۱/۰۸/۰۳ ] [ 9:44 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
وقتي نگاه ها همه بوي فريب داشت تنها ترين مسافر شبگرد كوفه بود آن زائري که همره خود عطر سيب داشت وقت عبور از صف آهنگران شهر بر روي لب ترنم أمن يجيب داشت با ديدن سه شعبه و سر نيزه هايشان ديگر خبر ز روضهی شيب الخضيب داشت مجنون و سر سپردهی مولاي خويش بود يعني تنش براي جراحت شكيب داشت دارالإماره تشنهی خون شهيد بود آن روز كوفه حال و هوايي غريب داشت پيوست عاقبت سر او با سر امام در كاروان كرب و بلا هم نصيب داشت [ ۱۳۹۰/۰۹/۰۴ ] [ 8:3 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي عابر دلخسته جز تنهائيش ياور نداشت بام هاي خانه هاي مردم بيعت فروش وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت سنگ ها كمتر به پيشاني او پا مي زدند نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت دخترش با ديدن بازارهاي كوفه گفت خوب شد باباي من در دست انگشتر نداشت [ ۱۳۸۹/۰۹/۱۶ ] [ 6:59 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |