|
کاروان دل |
گل نيلوفر تنها، رقيه شهيد غربت بابا، رقيه گرفتاران عالم دم بگيريد: «رقيه يا رقيه يا رقيه»
اگر غم را ز چشمانم نخواني چه بايد کرد با بي همزباني تو که رفتي شبي تا دير راهب بيا يک شب خرابه ميهماني
پدر جان! کوثرت را ميشناسي؟ گل نيلوفرت را ميشناسي؟ نگاهي کن به حال و روزم امشب ببينم دخترت را ميشناسي!
[ ۱۳۹۲/۰۹/۱۴ ] [ 7:26 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
بر نيزه ها از دور مي ديدم سرت را بابا! تو هم ديدي دو چشم دخترت را؟
چشمانم از داغ تو شد باغ شقايق در خون رها وقتي که ديدم پيکرت را
اي کاش جاي آن همه شمشير و نيزه يک بار مي شد من ببوسم حنجرت را
بابا تو که گفتي به ما از گوشواره همراه خود بردي چرا انگشترت را
با ضرب سيلي تا که افتادم ز ناقه ديدم کبودي هاي چشم مادرت را
يک روز بودم ياس باغ آرزويت حالا بيا با خود ببر نيلوفرت را
نجف اشرف، مرقد مطهر اميرالمؤمنين(ع)، اول محرم ۱۴۳۴ [ ۱۳۹۲/۰۸/۱۵ ] [ 9:45 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
انیس شیون و آهِ رقیه شدی بر نیزه ها ماهِ رقیه ببر با خود مرا، خیری ندارد پس از تو عمر کوتاهِ رقیه برایش باز شد باب نجاتی شبی لبریز غم، اما حیاتی دگر تاب جدایی را ندارد شده ذکر لبش «عجل وفاتی» نگاهی نیمه جان و بی رمق داشت دو چشم خونجگرتر از شفق داشت چه کرده خیزران با قلب دختر اگر جان داد از داغ تو حق داشت [ ۱۳۹۱/۰۹/۲۷ ] [ 7:0 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
ولی بال و پرش نیلوفری بود گِلش را با غم زهرا سرشتند دو چشم نیلی ارث مادری بود تحمل دارد اما اینقدر! نه به لب آمد دگر جان رقیه بیا بابا ولی حرفِ سفر! نه دلم شد پاره پاره آه بابا اگر می پرسی از حال رقیه نپرس از گوشواره آه بابا ***
بخوانيد: + با سر رسیده ای بگو از پیکری که نیست + می ریخت لاله لاله غم از عرش محملش [ ۱۳۹۱/۰۸/۲۷ ] [ 11:14 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
با اشک دو عین يا قديم الاحسان با اين همه دِيْن يا قديم الاحسان ما آمده ايم تا ببخشي ما را امشب به حسين يا قديم الاحسان
*
اين دل شده هيأت اباعبدالله سينه زن غربت اباعبدالله يارب مچشان حرارت آتش را بر زائر تربت اباعبدالله
*
با دست تهي و کوله باري از آه اين بار هم آمده گدايت از راه از کار دلم گره گشايي فرما با دست سه سالهٔ اباعبدالله
*
من آمده ام توشه اي از آهم ده سوز نفس و اشک سحرگاهم ده هرچند تمام کرده اي نعمت را يک بار دگر به کربلا راهم ده
***
آیت الله شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکیرحمه الله از علمای ربّانی و صاحب کراماتي بود که ارادت ويژه اي به خاندان رسالت و حضرت سيدالشهدا عليه السلام داشت. این عارف وارسته هر سال دهه محرم در منزل خود مجلس روضه برپا می داشت و بسیار گریه می کرد و یاد مصائب امام حسین عليه السلام برایش جگرسوز بود. نقل کرده اند وقتی ايشان از دنیا رفت، یکی از بزرگان او را در عالم خواب دید و احوالش را جويا شد. پاسخ داد: وقتی مرا در قبر نهادند دو فرشته نکیر و منکر برای سوال و جواب آمدند. از توحید و نبوت سوال کردند، جواب دادم تا این که از امامان پرسیدند: نام امیر مومنان عليه السلام را به زبان آوردم که امام اول من است، سپس از امام حسن عليه السلام نام بردم؛ ولی وقتی که نام امام حسین عليه السلام را به عنوان امام سومم به زبان آوردم بی اختیار گریه کردم، آن دو فرشته نیز منقلب شده و گريستند. سپس به یکدیگر گفتند: آزادش کنیم کار این آقا با امام حسین عليه السلام است دیگر نیازی به سوال نیست. مرا آزاد نمودند و رفتند و اینک می بینی که شاد و خرسندم و در جایگاه خوبی هستم. کرامات امام حسین عليه السلام ، ص 178 [ ۱۳۹۱/۰۵/۲۵ ] [ 8:53 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
در اوج شکوه و اوج بي همتايي داري دلي آسماني و دريايي کي عمر سه سالهٔ تو را مي فهميم؟ تو آينه دار زينب و زهرايي ............................................................. يادش بخير... اولين شعر رسمي که نوشتم براي همين بانوي با کرامت بود. چه ايام خوشي بود تابستان هشتاد و چهار مرورش خالي از لطف نيست: دختري آمد از قبيله نور [ ۱۳۹۱/۰۴/۲۰ ] [ 7:41 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
يک نيمه شب بهانهی دلبر گرفت و بعد قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد اما نيامده ز سفر مهربان او يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد آخر رسيد از سفر، اما سر پدر سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد گرد و غبار از رخ مهمان مهربان با اشک چشم و گوشهی معجر گرفت و بعد انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ] [ 8:11 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
قرآن بخوان از روي نيزه دلبرانه ياسين و الرحمان بخوان پيغمبرانه قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگيرد همچون درخت روشني در هر کرانه بايد بلرزاني وجود کوفيان را قرآن بخوان با آن شکوه حيدرانه خورشيد زينب شام را هم زير و رو کن قرآن بخوان با لهجه اي روشنگرانه کوثر بخوان تا رود رود اينجا ببارم در حسرت پلک کبودت خواهرانه قرآن بخوان شايد که اين چشمان هرزه خيره نگردد سوي ما خيره سرانه ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۰/۰۹/۱۶ ] [ 7:33 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
لب بسته است ، بی رمق و خسته، بی شکیب لبریز اشک و آه ولی ، فاطمي ، نجیب دنیای شيون است، سکوت دمادمش باران روضه است همین اشک نم نمش زهرائی است ، شکوه ز غمها نمیکند جز آرزوی دیدن بابا نمیکند حرفی نمی زند ز کبودی پیکرش از سنگ های کینه و گل های معجرش با بیکسی قافله خو کرده آه آه با طعنه های آبله و زخم گاه گاه آری نمک به زخم دل غم نمی زند از گوشواره پیش کسی دم نمی زند ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۰/۰۹/۰۷ ] [ 7:17 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
مي ريخت لاله لاله غم از عرش محملش هر دم رسيد تا سر بابا مقابلش چشمان نيمه جان و غريبش گواه بود در آتش فراق پدر سوخت حاصلش هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها چشمان غرق خون عمو بود ساحلش چشمش براي ديدن بابا رمق نداشت از بس که شد محبت اين قوم شاملش از لطف دست سنگي يک شهر حرمله کم کم شبيه فاطمه ميشد شمايلش روي کبود و موي سپيد ارث مادري است وقتي سرشته از غم زهرا شده گلش جانش رسيد بر لبش از دست خيزران آخر چه کرد طعنة آن چوب با دلش از نحوة شهادت او عمه هم شکست تا ديد داغ تشت طلا بوده قاتلش او هرگز از کبودي بال و پرش نگفت غساله گفت يک سر مو از فضائلش! دستان کوچکش که ضريح اجابت است دل بسته بر کرامت او چشم سائلش [ ۱۳۸۹/۰۹/۱۷ ] [ 15:7 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست شبها که سر به سردی این خاک می نهم باید برای شستن گلزخمهای تو قاری خسته تشت طلا و تنور نه ! آزاد شد شریعه همان عصر واقعه تشخیص چشمهای تو در این شب کبود دستی کشید عمه به این پلکها و گفت : دیروز عصر داخل بازار شامیان *** حتي صبور قافله بي صبر مي شود
آینه دار فاطمه ، تموم حاصل باباست می دوخت به چشمای بابا ، نگاه صاف و ساده شو یه گوشه توی خیمه ای ، تنگ غروب کربلا باد سیاهی وزرید و ، به جای بابا شمر اومد پیش چشای نیمه جون ، دشت و به آتیش کشیدند زخم زبون و هلهله ، جای کبود سلسله با التماس و اشک و آه ، می پرسید از راه نجف یتیم نواز کوفیا ، حالا کجاست تا ببینه شده پاهای کوچیکش ، اسیر زخم آبله دامن دشت پر شده از ، یه بغض و احساس کبود نگاهاشون شبیه هم ، رو چهره شون یه هاله بود روی یکی نیلی شده ، تو قصة غصب فدک یکی غریب و بی پناه ، با گریه و خسته دلی
وبلاگ در نواحي نوحه هم به روز شد
[ ۱۳۸۷/۱۱/۱۲ ] [ 1:1 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |