|
کاروان دل |
نه تنها بيپناهان را پناهي براي اهل عالم تکيه گاهي نگاهي کن به عبد رو سياهت تو که محوي در انوار الهي
عطش را تو بهانه کردي اي جان که باشد دل بريدن از تو آسان گرفتي از پدر اذن شهادت تو با بوسه بر آن لبهاي عطشان
هجوم آورد دشمن بيمحابا به سوي جسم بيجان تو بابا ميان کوفيان تنها نبودي دلم شد با تن تو ارباً اربا
[ ۱۳۹۲/۰۸/۲۰ ] [ 11:40 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
اللَّهُمَّ افْتَحْ لِي فِيهِ أَبْوَابَ فَضْلِكَ وَ أَنْزِلْ عَلَيَّ فِيهِ بَرَكَاتِكَ وَ وَفِّقْنِي فِيهِ لِمُوجِبَاتِ مَرْضَاتِكَ وَ أَسْكِنِّي فِيهِ بُحْبُوحَاتِ جَنَّاتِكَ يَا مُجِيبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّينَ خدايا در اين ماه درهاى فضلت را به روى من بگشا، و بركاتت را بر من نازل فرما، و به موجبات خشنودى ات موفقم بدار، و در ميان بهشتهايت جايم ده، اى برآورنده خواهش درماندگان.
چشم من و لطف بيکرانت ارباب قلب من و شوق آستانت ارباب رفته ست جواني و فقط آهي هست درياب مرا جان جوانت ارباب [ ۱۳۹۲/۰۵/۰۹ ] [ 1:0 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
زلف تو را موج پریشان می شناسد
عطر تو و پیراهنت را یوسف شهر اعجاز چشمان تو را آیه به آیه آقا کرامات نگاه روشنت را خشم و خروش و هیبتت را بین میدان خورشید از شرم نگاهت رو گرفته ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۲/۰۳/۲۸ ] [ 7:0 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
شکوه صبر را وقتي نشان داد که اذن رفتنت را آنچنان داد تو رفتی و همه فهمیده بودند که در راه خدا باید جوان داد مرا کشته نوای آخر تو چه آمد بین میدان بر سر تو ز هر سو می رسد بوی تو بابا کجا افتاده، ای جان! پیکر تو من و داغ تو و قدّ کمانی كنارت عمه گرم روضه خواني پس از تو روز من شام سیاه است پس از تو اُف بر این دنیای فانی
***
بخوانيد: [ ۱۳۹۱/۰۹/۰۱ ] [ 18:5 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
از حُسن زبانزد پيمبر خواندند از هيبت و اقتدار حيدر خواندند شد جلوۀ احمد و علي آينه اي آن آينه را علي اکبر خواندند
[ ۱۳۹۱/۰۴/۱۰ ] [ 7:37 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
اين روزها بوي قفس دارد زمانه اندوه و غربت مي وزد از هر کرانه اين روزها دلتنگ دلتنگم شهيدان کي مي رود از خاطر من ياد ياران بعد از شما بال و پرم از دست رفته تا آسمانها، معبرم از دست رفته بعد از شما هر لحظه بوي غم گرفته در اين غروب بي کسي قلبم گرفته رفتيد و ما مانديم و دلتنگي و هجران دنياي جور و بي وفائي، رنج دوران رفتيد و ما مانديم و سيل امتحان ها در اين غبار آلودي شک و گمان ها دنيا محل امتحان هايي خطير است يک سو سقيفه آن سوي ديگر غدير است انگار ميدان بلا بر پاست هر روز هنگامهي کرب و بلا برپاست هر روز ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۰/۰۹/۱۲ ] [ 7:32 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
تو در تجلّياتِ الهي چنان گمي دنبال مرگ ميروي و در تبسمي آري جلو جلو تو به معراج رفته اي مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمي باز از مسيح حنجرهي خود اذان ببار بر اين کوير تشنه بنوشان ترنمي هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو پيغمبرانه با خود حق در تکلمي شوق وصال ميچکد از هر نگاه تو لبريز عشق و شور و خروش و تلاطمي پر باز کن برو ! که مجال درنگ نيست جاي تو خاک، اين قفس تيره رنگ نيست *** اين گونه بود بر تو سلام و درودشان ديدي چه کرد با تو نگاه حسودشان از کينهي علي همه آتش گرفته اند اما به چشم هاي تو ميرفت دودشان محراب ابروان تو را برگزيده اند شمشيرهاي تشنه براي سجودشان طوفان خون به پا شده در بين قتلگاه دور و بر تنت ز قيام و قعودشان فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علي ! فرق تو را نشانه گرفته عمودشان ديدم چگونه پهلويت از دست رفته بود در حمله هاي وحشي و سرخ و کبودشان اين پلک هاي زخمي خود را تکان بده لب باز کن بر اين پدر پير جان بده [ ۱۳۸۹/۰۹/۲۱ ] [ 23:34 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |