|
کاروان دل |
اَلسَّلامُ عَلي وَهَبِ بنِ عبدالله بنِ عُمَير ٍ وَ اُمِّه
عاشقی از تبار شیدایی در دیار فراق ساکن بود بین یک خیمه در دل صحرا گوشه ای از عراق ساکن بود
روزی از سمت خیمه اش حس کرد عطر و بوی خود مسیحا را در دل خاک خشک صحرا دید رد پای زلال دریا را
در هوای مسیح خود ناگاه دید از شوق پر در آورده ست دید از کاروان عشّاق ِ حضرت عشق سر در آورده ست
شیعه شد در حضور مولايش با نگاهی دلش خدایی شد قبله اش ، کعبه اش ، حسین شد و حاجی عشق و کربلایی شد ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۲/۰۸/۱۸ ] [ 1:0 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
ببین دارم نگاه غرق آهی دلم را زیر و رو کن با نگاهی تو که آقائی ات گشته زبانزد بیا بگذر ز عبد رو سیاهی فدای چشم ذره پرور تو کرامت می چکد از محضر تو قسم بر عصمت زهرای اطهر نجاتم داد مهر مادر تو چنان مبهوت در کار حسینم دم آخر شد و یار حسینم ز بند هر غمی آزاد هستم از آن دم که گرفتار حسینم [ ۱۳۹۱/۰۸/۲۸ ] [ 8:11 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |