|
کاروان دل |
وقت است که از چهره ی خود پرده گشايي «تا با تو بگويم غم شب هاي جدايي»
اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران «چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»
«من در قفس بال و پر خویش اسیرم» اي کاش تو يکبار به بالين من آيي
در بنده نوازي و بزرگي تو شک نيست من خوب نياموختم آداب گدايي
عمري ست که ما منتظر آمدنت، نه تو منتظر لحظه ی برگشتن مايي
مي خواستم از ماتم دل با تو بگويم از ياد رود ماتم و دل چون تو بيايي
امشب شده اي زائر آن تربت پنهان؟ يا زائر دلسوخته ی کرب و بلايي
اي پرسشِ بي پاسخِ هر جمعه ی عشّاق آقا تو کجايي؟ تو کجايي؟ تو کجايي؟ [ ۱۳۹۳/۱۲/۲۰ ] [ 20:49 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
عشقت مرا دوباره از اين جاده ميبرد سخت است راه عشق ولي ساده ميبرد پاي پياده آمدم و شوق وصل تو من را اگر چه از نفس افتاده، ميبرد دلهاي عاشقان جهان کربلاي توست نام تو را هر عاشق آزاده ميبرد فرياد غربتت دل ما را تمام عمر با کاروان نيزه از اين جاده ميبرد اين جاده ديده قافله ي اشک و آه را بر روي نيزه ها سر خورشيد و ماه را دیدهست در تلاطم طوفان بیکسی یک کاروان بنفشه ي بیسرپناه را آن شب که ماند ياس سهساله میان راه يک لحظه برنداشته از او نگاه را در آخرین وداع غریبانه ي حرم دیده عبور خواهری از قتلگاه را ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ ] [ 9:43 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |