|
کاروان دل |
دگر این کاروان یاسی ندارد که با خود شور و احساسی ندارد بیا ام البنین برگشته زینب ولی افسوس عباسی ندارد
مزن آتش به جان ای نور عینم مخوان از ماهِ مَـقطُوع الیدَینم چه شد در کربلا هستی زهرا؟ حسینم وا حسینم وا حسینم
سرشته از غم زهرا گِلش بود نگاه تار زینب قاتلش بود نیفتاد از لبش نام حسینش اگر چه داغ سقا بر دلش بود ...
... ولی زینب چه با احساس می خواند از آن بُهبوهه ي حساس می خواند کنار قبر زهرا نیمه ي شب چقدر از غیرت عباس می خواند [ ۱۳۹۲/۰۲/۰۲ ] [ 8:54 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
يکي از نشـانه هاى نيروى ايـمان حضـرت ام البنين سلام الله عليها ايـن بود كه بشـير پـس از ورود به مـدينه هـر گاه خبـر شهـادت يكى از پسرانش را به او مى داد، مى گفت: از حسين عليه السلام برايم بگو.پس از آنكه خبر چهار پسرش را به او داد گفت: بندهاى دلم را پاره كردى، فرزندانم و هر چه در زير آسـمان اسـت فداى حسين عليه السلام باد. با كاروان حسينى، ج6، ص 375؛ به نقل از تنقيح المقال، ج 3، ص 70 رفتي ولي اي پارهي تن برگردي من منتظرم تا به وطن برگردي جان تو و جان اين عزيزان، عباس! هيهات که بي حسين من برگردي *** آن روز اگر خيمهي ماتم مي زد بر مُلک أدب دوباره پرچم مي زد هر قدر هم از مشک و علم مي گفتند تنها ز حسين فاطمه دم مي زد [ ۱۳۹۱/۰۲/۱۴ ] [ 7:53 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
کي مدينه ز ياد خواهد برد صحن چشمان گريه پوشت را صبح تا شب کنار خاک بقيع ناله و شيون و خروشت را چشمهاي تو پر شفق مي شد در کنار چهار صورت قبر مصحف دل ورق ورق مي شد در کنار چهار صورت قبر خوب فهميده حال و روزت را آنکه امُ البکا تو را خوانده مادر اشک ، مادر ناله پاره هاي دلت کجا مانده؟
ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۰/۰۲/۲۵ ] [ 17:47 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |