|
کاروان دل |
گفتم که براي خاطر او بايد ... گفتم ببرم توشهي نيکي شايد ... افسوس نماند فرصتي تا حتي ... هيهات که عمر رفته کي باز آيد ! [ ۱۳۹۱/۰۳/۱۸ ] [ 7:15 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
بي ارزش و بي قيمت و خوارم نکني دلخسته و آشفته و زارم نکني صد شکر که محتاج تو و لطف توام هرگز تو به خلق واگذارم نکني برادران يوسـف وقتـي ميخواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوسف لبـخندي زد. يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟ اينجا که جاي خـنده نيـست! يوسـف گفت: روزي در فکر بودم چگونه کسـي ميتواند به من اظهار دشـمني کند با اينکه برادران نيرومندي دارم! اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد. «داستانها و پندها، ج9 ، ص69» [ ۱۳۹۰/۰۷/۲۳ ] [ 8:54 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
شده غصهی نان و دنياي ما حجاب ميان حبيب و مُحِبّ توکل نکردیم بر او که گفت: «وَ يَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِب» فقط فکر دنياي خود بوده ايم غم دیگران چه؟! ملالی که نیست ندارد اثر در عبادات ما همين رزق هاي حلالي که نيست سحرها و افطارها فکر مان شده خوردن و سفرهی التذاذ مجالي نمانده براي عروج براي مناجات و راز و نياز ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۰/۰۵/۲۸ ] [ 21:56 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
دردا که مثل ميثم و سلمان نميشويم سلمان شدن که هيچ، مسلمان نميشويم وقتی که غرق سستی و جهل و تغافلیم لبریز استجابت و ايمان نميشويم هر سال چند مصحف زرکوب ميخريم اما انيس و همدم قرآن نميشويم يک عمر بين پيلهی تن دست و پا زديم پروانگي ما چه شده؟ جان نميشويم! بيمار معصيت شده يک عمر نفسمان همت نميکنيم که درمان نميشويم با اين کوير بخل و حسد خو گرفته ايم افسوس، رود و چشمه و باران نميشويم ادامه شعر را از دست ندهيد [ ۱۳۹۰/۰۵/۱۲ ] [ 18:58 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
یک بار نشد به نفس غالب باشی پابند به هر حرام و واجب باشی* این بار به خود بیا ، دل من ، تا کی؟ در حسرت لیلة الرغائب باشی *هر وقت از آیت الله بهجت (ره) توصیه ای اخلاقی می خواستند، می فرمود: عمل به واجبات ، ترک محرّمات. [ ۱۳۹۰/۰۳/۱۹ ] [ 18:43 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |