|
کاروان دل |
با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست شبها که سر به سردی این خاک می نهم باید برای شستن گلزخمهای تو قاری خسته تشت طلا و تنور نه ! آزاد شد شریعه همان عصر واقعه تشخیص چشمهای تو در این شب کبود دستی کشید عمه به این پلکها و گفت : دیروز عصر داخل بازار شامیان *** حتي صبور قافله بي صبر مي شود
آینه دار فاطمه ، تموم حاصل باباست می دوخت به چشمای بابا ، نگاه صاف و ساده شو یه گوشه توی خیمه ای ، تنگ غروب کربلا باد سیاهی وزرید و ، به جای بابا شمر اومد پیش چشای نیمه جون ، دشت و به آتیش کشیدند زخم زبون و هلهله ، جای کبود سلسله با التماس و اشک و آه ، می پرسید از راه نجف یتیم نواز کوفیا ، حالا کجاست تا ببینه شده پاهای کوچیکش ، اسیر زخم آبله دامن دشت پر شده از ، یه بغض و احساس کبود نگاهاشون شبیه هم ، رو چهره شون یه هاله بود روی یکی نیلی شده ، تو قصة غصب فدک یکی غریب و بی پناه ، با گریه و خسته دلی
وبلاگ در نواحي نوحه هم به روز شد
[ ۱۳۸۷/۱۱/۱۲ ] [ 1:1 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |