|
کاروان دل |
يک نيمه شب بهانهی دلبر گرفت و بعد قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد اما نيامده ز سفر مهربان او يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد آخر رسيد از سفر، اما سر پدر سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد گرد و غبار از رخ مهمان مهربان با اشک چشم و گوشهی معجر گرفت و بعد انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد از روزهاي بي کسي اش گفت با پدر يعني نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد: خورشيد من به مغرب گودال رفتي و باران تير و نيزه و خنجر گرفت و بعد معراج رفتي از دل گودال قتلگاه نيزه سر تو را به روي سر گرفت و بعد دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کينه اي بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد اما دوباره فرصت جبران رسيده بود يک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد جان داد در مقابل چشمان عمه اش با بال هاي زخمي خود پر گرفت و بعد ... [ ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ] [ 8:11 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |