|
کاروان دل |
از روزهاي قافله دلگير ميشوي هر روز چند مرتبه تو پير ميشوي؟ در شام شوم قوم خيانت چه مي كشي؟ كز روشناي عمر خودت سير ميشوي زخمي ست لحظه هاي تو مانند پيكرت از بس اسير طعنة زنجير ميشوي آيات صبح از لب قرآن شنيدني ست در كوچه هاي شام كه تكفير ميشوي خون جگر كه ميخوري از دستِ درد و داغ بي تاب بغضهاي گلوگير ميشوي با آه آهِ روضة ما اي امام اشك در هر نگاه آينه تكثير ميشوي خون گريه ميشوي تو و تا آخر الزمان از چشمها هميشه سرازير ميشوي [ ۱۳۸۶/۱۱/۱۶ ] [ 14:55 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |