|
کاروان دل |
وقت است که از چهره ی خود پرده گشايي «تا با تو بگويم غم شب هاي جدايي»
اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران «چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»
«من در قفس بال و پر خویش اسیرم» اي کاش تو يکبار به بالين من آيي
در بنده نوازي و بزرگي تو شک نيست من خوب نياموختم آداب گدايي
عمري ست که ما منتظر آمدنت، نه تو منتظر لحظه ی برگشتن مايي
مي خواستم از ماتم دل با تو بگويم از ياد رود ماتم و دل چون تو بيايي
امشب شده اي زائر آن تربت پنهان؟ يا زائر دلسوخته ی کرب و بلايي
اي پرسشِ بي پاسخِ هر جمعه ی عشّاق آقا تو کجايي؟ تو کجايي؟ تو کجايي؟ [ ۱۳۹۳/۱۲/۲۰ ] [ 20:49 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |