|
کاروان دل |
لب تشنه بود، تشنه ی يك جرعه آب بود پا مي كشيد گوشه ی حجره به روي خاك از بسكه شعله ور شده بود آتش دلش در ازدحام و هلهله ی نا نجيب ها يك جرعه آب نذر امامش كسي نكرد آخر شبيه جد غريبش شهيد شد غربت براي آل علي تازگي نداشت اما فداي بي كفن دشت كربلا هم نعل تازه بر بدنش ردّ پا گذاشت هم داغديده ی شرر آفتاب بود [ ۱۳۹۱/۰۷/۲۴ ] [ 7:0 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |