|
کاروان دل |
چشمان تو غرق خون و لبها پر آه آتش به دلت شراره میزد ناگاه هر قطره ي خون روی لب تو میگفت: «لا یوم کیومک أباعبدالله» از آن همه بیکسی سخن میگویند از شعله ي آه و سوختن میگویند بالای سرت زینب و عباس و حسین بر سینه زنان حسن حسن میگویند ای عشق! دلیل ها نمیفهمندت ای رود! قلیل ها نمیفهمندت والله معزّ الاولیائی آقا هر چند ذلیل ها نمیفهمندت
۱۳۸۹ [ ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ ] [ 9:36 ] [
یوسف رحیمی ]
[
]
|
|
| اي با شکوه از تو سرودن سعادت است * اين شعرها بهانهي عرض ارادت است |