کاروان دل
ماتم معجر آنشب دلم به شوق رخت پرگرفته بود جانم ز هجر روي تو آذر گرفته بود در دشت مي وزيد نسيم صداي تو و باز هم دل من و مادر گرفته بود من دور از تو بودم و افسوس جاي من نيزه سر تو را به روي سر گرفته بود اي كشته ي فتاده به هامون عزيز تو آن شب دوباره ماتم معجر گرفته بود در اين سفررباب عجب دلشكسته بود قنداقه را چه غمزده در بر گرفته بود در حسرتم هنوز ولي حيف بوسه ها از پيكر تو نيزه و خنجر گرفته بود شعري سروده ام به بلنداي نيزه ها اما چه آتشي دل دفتر گرفته بود
نوشته شده در سه شنبه 1385/11/10ساعت
11:51 توسط یوسف رحیمی| |
| Design By : Night Skin |

