کاروان دل
« السلام عليك يا جواد بن الرضا (ع) » لب تشنه بود ، تشنة يك جرعه آب بود از بسكه شعله ور شده بود آتش دلش يك جرعه آب نذر امامش كسي نكرد آخر شبيه جد غريبش شهيد شد غربت براي آل علي تازگي نداشت تا سايه بان پيكر نورانيش شوند اما فداي بي كفن دشت كربلا
مردي كه درد هاي دلش بي حساب بود
پا مي كشيد گوشة حجره به روي خاك
پروانه وار غرق تب و التهاب بود
حتي نفس نفس زدنش هم عذاب بود
در ازدحامِ هلهله هاي كنيزكان
فرياد استغاثة او بي جواب بود
رفع عطش اگر چه کمال ثواب بود
آري دعاي خسته دلان مستجاب بود
در آن ديار كشتن مظلوم باب بود
بال كبوتران حرم را شتاب بود
آلاله اي كه زخم تنش بي حساب بود
هم تيغ و نيزه خون تنش را مكيده بود
هم داغديدة شرر آفتاب بود
| Design By : Night Skin |

