کاروان دل
با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست شبها که سر به سردی این خاک می نهم باید برای شستن گلزخمهای تو قاری خسته تشت طلا و تنور نه ! آزاد شد شریعه همان عصر واقعه تشخیص چشمهای تو در این شب کبود دستی کشید عمه به این پلکها و گفت : دیروز عصر داخل بازار شامیان *** حتي صبور قافله بي صبر مي شود آینه دار فاطمه ، تموم حاصل باباست می دوخت به چشمای بابا ، نگاه صاف و ساده شو یه گوشه توی خیمه ای ، تنگ غروب کربلا باد سیاهی وزرید و ، به جای بابا شمر اومد پیش چشای نیمه جون ، دشت و به آتیش کشیدند زخم زبون و هلهله ، جای کبود سلسله با التماس و اشک و آه ، می پرسید از راه نجف یتیم نواز کوفیا ، حالا کجاست تا ببینه شده پاهای کوچیکش ، اسیر زخم آبله دامن دشت پر شده از ، یه بغض و احساس کبود نگاهاشون شبیه هم ، رو چهره شون یه هاله بود روی یکی نیلی شده ، تو قصة غصب فدک یکی غریب و بی پناه ، با گریه و خسته دلی وبلاگ در نواحي نوحه هم به روز شد وبلاگ جديد يوسف رحيمي راه اندازي شد اشعاري كه مسير پرواز را راحت پر مي كشند صميمي و ساده اما ...
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست
کو دست مهربان نوازشگری که نیست
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست
شایسته بود شان تو را منبری که نیست
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست
می خواست روشنایی چشم تری که نیست
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست
شبا صدای لالائیش ، تپشهای دل باباست
وقت نماز که می رسید ، زود می آورد سجاده شو
جانماز کوچیکشو ، پهن کرده بود واسه بابا
به صورت نحیف گل ، با دست سنگی سیلی زد
پای برهنه بچه ها ، روی خارا می دویدند
دلهره و وحشت شب ، دست سیاه حرمله
می گفت کجاست قبر بابام ، رو بکنم کدوم طرف
سایة تازیانه ها ، به روی گلهاش می شینه
از روی ناقه افتاده ، خدایا رفته قافله
زائر روی هم شدند ، آخه دو تا یاس کبود
صورتشان بنفشه پوش ، کنج لباشون لاله بود
اون یکی هم از کوفیا ، بی بهونه خورده کتک
ولی یکی تو کوچه ها ، جلوی چشمای علی
| Design By : Night Skin |
