تبليغاتX
کاروان دل


کاروان دل

 

عمريست با عنايت تو گريه مي كنم
تنها به قصد قربت تو گريه مي كنم

عمريست پاي بيرق مشكي روضه ها
در سايه سار رحمت تو گريه مي كنم

گاهي ستاره مي شوم و تا سپيده دم
در آسمان غربت تو گريه مي كنم

قبرت كه نيست دلخوشم از اينكه لاأقل
پايين پاي هيئت تو گريه مي كنم

آه اي ضريح گمشده ! بانوي بي نشان !
در حسرت زيارت تو گريه مي كنم

تا صبح در حوالي دلتنگي بقيع
با بوي ياس تربت تو گريه مي كنم

تا تربت شهید اُحد پا به پاي اشك
هرشب به رسم عادت تو گريه مي كنم

گاهي به ياد هق هق آن پلك نيمه جان
در سوگ بي نهايت تو گريه مي كنم

گاهي كنار روضه ات از دست مي روم
از بسكه در مصيبت تو گريه مي كنم

از ابتداي مرثيه هايت قدم قدم
تا كوچة شهادت تو گريه مي كنم



نوشته شده در یکشنبه 1387/02/29ساعت 15:18 توسط یوسف رحیمی| |

 

با ديدن حال و هواي چشمهايت
آلاله مي ريزم به پاي چشمهايت

پلك ملائك هم كنارت خيس گريه
باشند شايد هم نواي چشمهايت

از بسكه شبها گريه مي ريزي تواني
ديگر نمي ماند براي چشمهايت

يك چند وقتي مي شود گلهاي نيلي
گل مي كند در جاي جاي چشمهايت

تركيب سرخي و كبودي شقايق
آيينه اي از زخمهاي چشمهايت

از چادر خاكي چرا چيزي نگفتي
از كوچه و از ماجراي چشمهايت

اي كاش يا آن اتفاق تلخ هرگز ... !
يا بود چشم من به جاي چشمهايت

شوق پريدن بال در بال كبوتر
پر مي زند در ربناي چشمهايت

اينجا همه با چشمهاي من غريبه ند
غير از حضور آشناي چشمهايت

گفتي كه ديگر فرصتي باقي نمانده
تا آن غروب بي صداي چشمهايت

از ماتم روز عطش در حلقة اشك
آتش گرفته كربلاي چشمهايت

تو مي روي و تا هميشه مثل باران
مرثيه مي خوانم براي چشمهايت

تا آخر دنيا ميان آسمانها
برپاست بانو جان عزاي چشمهايت

آري غروب و بيقراري يادگاريست
از غربت بي انتهاي چشمهايت

با بيرقي از سرخي خون شقايق
مي آيد آخر خونبهاي چشمهايت

نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 1:10 توسط یوسف رحیمی| |


Design By : Night Skin