تبليغاتX
کاروان دل


کاروان دل

 

وقتی دلم کنار ضریح تو جا گرفت
نوری ز فیض کوثر حُسن شما گرفت

یادم نمی رود که ز الطاف مرقدت
هر بار قلب مرده ترینم شفا گرفت

از ابتدا كه شيعة عشق شما شدم
فهمیده ام که چشم تو خانم مرا گرفت

هر صبح بر منارة تو بوسه زد نسیم
تا از كرامت حرم تو صفا گرفت

وقتی به صحن آینه ات آمدم دلم
رنگی به روشنايي آئینه ها گرفت

همواره آسمان حريم تو آبي است
از بس كه صبح گنبد تو آفتابي است
 *

از مرقدت شميم مناجات مي رسد
بر دامنت توسلِ حاجات مي رسد

وقتي كه خاكبوس حريم تو مي شوم
دستم به چشمه هاي كرامات مي رسد

حق گفته اند فاطمة دومين تويي
اين گفته ام چگونه به اثبات مي رسد؟
                  

از بس كه از ضريح شما بر مشام جان
عطر مزار مادر سادات مي رسد

ديگر چه احتياج به مهتاب و آفتاب
تا نور گنبدت به سماوات مي رسد

گل داده است غنچة گلدان آينه
دل آشيان گرفته در ايوان آينه
 *

دستت كريم و سفرة خيرت كثير تر
هرگز نديده ايم ز تو دستگير تر

نائل به فيض كسب مقامات مي شود
در محضر تو هر كه شود سر به زير تر

مي گفت شاعري كه بهشت است مرقدت
نه  نه ، بهشت نه ! به خدا بي نظير تر

گل پوش مي شود حرم آسماني ات
با فرشي از دو بال ملائك حرير تر

با مقدم تو باغ بهار است هر كجا
حتي هزار مرتبه از قم كوير تر

نقش بهار ، در حرمت بسته مي شود
گل ، مات گلعذاري گلدسته مي شود
 *                 

از نسل كوثري كه شد اين شوره زار ها
از بركت حضور شما چشمه سار ها

در ساية تو جلوة خورشيد پا گرفت
اين انقلاب از تو و اين افتخار ها

صبحي اگر دميده ، ز نور نگاه توست
رونق نداشت بي تو در اينجا ، بهار ها

از بس سبد سبد گل ايمان چكيده است
از آسمان لطف تو بر كوچه سار ها

از سفره هاي جود تو احسان گرفته اند
همواره زائران تو و همجوار ها

اين سايه را تو بر سر من مستدام كن
با جلوه هاي معرفتت آشنام كن
*

آسيه آمده به ديارت ز سمت نيل
يا از حجاز مي رسدت همسر خليل

از شرق و غرب عالم امكان رسيده اند
امشب به دستْ بوسيتان بانوان ايل

ديگر عجيب نيست اگر جا گرفته اند
حتي فرشته هاي مقرب چو جبرئيل
              

امشب به سينه آرزويي موج مي زند
بانو اگر ضريح تو را بسته ام دخيل

چشم اميد ما همه بر دستهاي توست
فردا كه مي رسد همه جا بانگ الرحيل

آسوده خاطران هياهوي محشريم
تا زائران دختر موسي بن جعفريم
 *

تنها نه نامه هاي شفاعت بدست توست
بانوي
من شفاعت جنت بدست توست

مريم ترين عفيفه و قدّيسه اي شما
معصومه اي و كوكب عصمت بدست توست

تا شأن توست لايق تفسير هل أتي
يعني
كريمه اي و كرامت بدست توست

هر شب دخيل پنجره هايت ، هزار دل
آخر كليد هاي اجابت بدست توست

پر مي زند به سينة من شوق كربلا !
بانوي من جواز زيارت بدست توست

كي مي شود كه بال و پرم را تو وا كني
دل را دوباره زائر كرب و بلا كني

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 23:57 توسط یوسف رحیمی| |

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21ساعت 4:32 توسط یوسف رحیمی| |

 

غروب سرخ نگاهش به رنگ ماتم بود
غريب شهرِ خودش نه ، غريب عالم بود

چقدر روضة كرب و بلا بپا مي داشت !
به روي سر در خانه هميشه پرچم بود !

اگر چه زخم جگر تازه مي شد اما باز
براي داغ دلش روضه مثل مرهم بود

هميشه در وسط كوچة بني هاشم
پر از تلاطم اشكِ مصيبت و غم بود

شبي كه در تب آتش بهشت او مي سوخت
شكسته قامت و آشفته حال و درهم بود

شتاب مركب و پاي برهنة آقا !
ميان كوچه زمين خوردنش مسلم بود

كبودِ زخمِ طناب و اسارت و غربت
چقدر در نظرش كربلا مجسم بود

خلاصه لحظة‌ آخر ، زمان تدفينش
بساط غسل و بساط كفن فراهم بود

در آن زمان به خدا هر دلي پريشانِ
شهيد بي كفن واديِ محرّم بود

به زخم پيكر گل ، بوريا نمي پيچيد
اگر كه پيرهن پاره پاره اي هم بود

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 4:49 توسط یوسف رحیمی| |

 

السلام عليك يا اباعبدالله

يا جعفر بن محمدٍ الصادق

 

مدينه گرمِ حضور معطرت آقا
پر از شميم بهشت است معبرت آقا
در آسمان دو عالم هميشه خورشيدي
مدينه شرقِ طلوع منورت آقا
تبرك است پر و بال آسمانيها
به خاك خانة از خُلد ، بهترت آقا
به
لطف حضرت تو شيعه مانده ايم امروز
به لطف نور تجليّ باورت آقا
هنوز
شيعه و « قالَ الإمامُ صادق » هست
كنارِ چشمة جاريّ‌ كوثرت آقا
هزار طالب علم و حكيم و عالم هم
نبود درخور آن شأن و محضرت آقا
و ديده ايم به وقت جهاد انديشه
هزار مرتبه ما فتح خيبرت آقا
*

سبد سبد گل لاله به باغِ دل دارم
به احترام دل داغ پرورت آقا
فداي آن همه اندوه و خسته حاليتان
فداي منظرة گريه آورت آقا
نبود غيرِ گلِ آه و غنچة شيون
به باغِ بغضِ گلوگيرِ حنجرت آقا
چه كرد با دل تو كوچة بني هاشم
كه غرقِ خون جگر بود ساغرت آقا
اگر بهشت تو آتش گرفت نيمة شب
نبوده غيرِ همان ارث مادرت آقا
در آن شبي كه تو را پا برهنه مي بردند
بهشت عاطفه ها بود پرپرت آقا
چقدر بر دلتان داغ مانده از اين غم :
طناب و كوچه و دست مطهرت آقا
من از حضور شريفت اجازه مي خواهم
كه روضه خوان شوم امشب برابرت آقا
*
اگر چه حرمتتان را شكسته اند آن شب
نبسته اند ولي دست خواهرت آقا
چه
خوب شد كه نشد در حريم خانة تان
كبود ، چهرة معصوم دخترت آقا
به حرمت لب تو ، چوب پا نزد آنجا
و داغ نعل نديده است پيكرت آقا
گل گلوي تو را دشنه اي نبوسيده
و ماهِ نيزه نشينان نشد سرت آقا

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت 20:39 توسط یوسف رحیمی| |

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10ساعت 2:15 توسط یوسف رحیمی| |

 

چقدر ثانيه هايت حضور ايمان داشت

در آن غروب سياهي كه بوي هجران داشت
چقدر دخترتان دلشكسته بود آن شب
نگاه ابري او يك بهار باران داشت
فداي حلقة انگشتري كه غارت شد
و دستهاي تو كه روح سبز احسان داشت
فداي آن دو لبي كه مسيح صحرا شد
به روي منبر ني اين همه مسلمان داشت
چقدر خاطره دارد نسيم با زلفت
كه مثل خواهر تو خاطري پريشان داشت
گرفته ماه مرا ابر خون و خاكستر
تنور خانة شب تا سپيده مهمان داشت
چقدر بوي خدا مي شنيدم از آن لب
كه بين طشت طلا عطر پاك قرآن داشت
در امتداد افق رد خون تو باقي است
غروب سرخ محرم مگر كه پايان داشت

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 2:49 توسط یوسف رحیمی| |

                              «يا ابا عبدالله الحسين»

 

عطر گل مي وزد از سمت صفات تو حسين

                                 نور كم جلوه ترين جلوة ذات تو حسين

نه فقط اينكه شما كشتة اشك مايي

                                 همه هستيم قتيل العبرات تو حسين

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت 3:2 توسط یوسف رحیمی| |


Design By : Night Skin