کاروان دل
چشمهايت فرات دلتنگي حال و روز دل شکستة تو اي غريب مدينة دوم التماس هميشة باران کوچة خاکي محلة غم ولي افسوس شرمگين تو و آه آقا تو خوب مي داني پشت دروازه هاي شهر ستم چه به روز دل تو آوردند رمق ناله در صدايت نيست بگو اي نسل كوثر و زمزم بزم شوم شراب جايت نيست بي گمان بين آن همه غربت روضه هاي كبود طشت طلا آري آن لحظه ماتم قلبت قاتلت زهر کينه ها ، نه نه ! اشک ماتم توی چشمام می شینه دل میدن فرشته ها به ناله هاش آسمون نگاهش شده پر ابر با دل شکسته و پریشونش با دلی لبریزه از آه و گله می گه از دلای غرق غم شده می گه از حکایتای کربلا می خونه روضة گودال و کفن می زدند به هر کسی می رسیدند از کجای کربلا برات بگم وقت غارت که دیگه چاره نبود زخمي است دوباره خاطر هر كوچه دلگيـر ترين خاطـره ها در كـوچـه مانند تـو شعـرم از نفـس افتـاده ... چادر، خاكي، دوشنبه، مادر، كوچه قال الامام الصادق عليه السلام : و هي الصديقه الكبري و علي معرفتها دارت القرون الاولي هم پلكهاي بي رمق و نيمه بسته ات كم كم بساط قتل مرا جور مي كنند فهميده ام چه آمده در كوچه بر سرت دستاس هم كنار غمت آب مي شود مرثيّه خوان غربت ديرينة من است ¨ يك روز مي رسم به تماشاي مرقدت از راه مي رسند بهاران و عيدها مانده ولي به راه تو چشم اميدها دلتنگي مرا به تماشا گذاشتند هر جمعه برگ زردي از اين سر رسيدها شرحي است از حكايت دلدادگي ما هر شب جنون سر به گريبان بيدها هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت اي صبح بازگشت تو آغاز عيدها مي آيي از نواحي سرسبز آسمان با بيرقي به سرخي خون شهيدها قال الصادق (ع) : وَ مَا مِنْ يَوْمِ نَيْرُوزٍ إِلَّا وَ نَحْنُ نَتَوَقَّعُ فِيهِ الْفَرَجَ لِأَنَّهُ مِنْ أَيَّامِنَا وَ أَيَّامِ شِيعَتِنَا امام صادق (ع) فرمود: نوروزى نيايد جز اينكه ما در آن توقع فرج داريم زيرا از روزهاى ما و روزهاى شيعيان ما است. وقتي بلور اشك زلالش شكستني ست مردم دگر نياز به اين كارها كه نيست شمشير و تازيانه براي چه مي بريد اي دستهاي سنگي كوچه نگاه كن اين دست نيست شاخة طوباي عصمت است با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست شبها که سر به سردی این خاک می نهم باید برای شستن گلزخمهای تو قاری خسته تشت طلا و تنور نه ! آزاد شد شریعه همان عصر واقعه تشخیص چشمهای تو در این شب کبود دستی کشید عمه به این پلکها و گفت : دیروز عصر داخل بازار شامیان *** حتي صبور قافله بي صبر مي شود آینه دار فاطمه ، تموم حاصل باباست می دوخت به چشمای بابا ، نگاه صاف و ساده شو یه گوشه توی خیمه ای ، تنگ غروب کربلا باد سیاهی وزرید و ، به جای بابا شمر اومد پیش چشای نیمه جون ، دشت و به آتیش کشیدند زخم زبون و هلهله ، جای کبود سلسله با التماس و اشک و آه ، می پرسید از راه نجف یتیم نواز کوفیا ، حالا کجاست تا ببینه شده پاهای کوچیکش ، اسیر زخم آبله دامن دشت پر شده از ، یه بغض و احساس کبود نگاهاشون شبیه هم ، رو چهره شون یه هاله بود روی یکی نیلی شده ، تو قصة غصب فدک یکی غریب و بی پناه ، با گریه و خسته دلی وبلاگ در نواحي نوحه هم به روز شد
اشکهايت تلاطم غمهاست
از نگاه غريب تو پيداست
مرد خلوت نشين سامرّا
حضرت عشق التماس دعا
در غرور از حضور سادة توست
پاي پر پينه و پيادة توست
که دل بيقرار يعني چه
آن همه انتظار يعني چه
دل تنگ تو نينوائي شد
در نگاه ترت تداعي شد
بي کسي هاي عمه زينب بود
روضة خيزراني لب بود
داره باز دلم هوای مدینه
تو آتیش غم و غربت می سوزه
بیقرار دل ام البنینه
آخه پرپر شده باغ لاله هاش
بد جوری داره می سوزه جیگرش
از غم شش ماهه و سه ساله هاش
نداره دیگه دلش شکیب و صبر
می شینه صبح تا غروب زار می زنه
تو بقیع کنار چار صورت قبر
با چشای خسته و غرق خونش
یه گوشه سر روی خاکا می ذاره
زینب هم میاد میشه روضه خونش
می گه از کوفه و شام و هلهله
می گه از اصغر و عباس و حسین
می گه از سه شعبه های حرمله
می گه از ساقی بی علم شده
می گه از علقمه و قصة مشک
می گه از اون دستای قلم شده
زخمی کردند همه بال و پرش و
بسکه بود عمیق جای زخم عمود
زدن از پهلو به نیزه سرش و
می گه از مرهم تازیونه ها
می گه از پذیرایی کوفیا
می گه از خیزرون و طشت طلا
می خونه روضة کهنه پیرهن
دم به دم صداش به آسمون می ره
ناله میزنه غریب حسین من
صدای ناله ها رو نمی شنیدند
توی گودالی به نام قتلگاه
همة لاله ها رو سر بریدند
بگم آخه از کدوم غصه و غم
بگم از بی غیرتی دشمنا
یا که از بی کسی اهل حرم
هستی رباب ، گهواره نبود
جات خالی چه محشری بود نیمه شب
گوش پاره بود و گوشواره نبود


هم چشمهاي نيلي و در خون نشسته ات
با زخمهاي پهلوي درهم شكسته ات
از تار و پود معجر از هم گسسته ات
با روضه هاي دم به دم دست خسته ات
اين چشمهاي نيلي و در خون نشسته ات
با زائران سينه زن دسته دسته ات

حالا كه قلب پر ز ملالش شكستني ست
آن قامت ز غصه هلالش شكستني ست
باور كنيد او پر و بالش شكستني ست
او آينه ست در همه حالش شكستني ست
بگذار بشكند، به خيالش شكستني ست
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست
کو دست مهربان نوازشگری که نیست
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست
شایسته بود شان تو را منبری که نیست
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست
می خواست روشنایی چشم تری که نیست
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست
شبا صدای لالائیش ، تپشهای دل باباست
وقت نماز که می رسید ، زود می آورد سجاده شو
جانماز کوچیکشو ، پهن کرده بود واسه بابا
به صورت نحیف گل ، با دست سنگی سیلی زد
پای برهنه بچه ها ، روی خارا می دویدند
دلهره و وحشت شب ، دست سیاه حرمله
می گفت کجاست قبر بابام ، رو بکنم کدوم طرف
سایة تازیانه ها ، به روی گلهاش می شینه
از روی ناقه افتاده ، خدایا رفته قافله
زائر روی هم شدند ، آخه دو تا یاس کبود
صورتشان بنفشه پوش ، کنج لباشون لاله بود
اون یکی هم از کوفیا ، بی بهونه خورده کتک
ولی یکی تو کوچه ها ، جلوی چشمای علی
| Design By : Night Skin |


