تبليغاتX
کاروان دل


کاروان دل

چشمهايت فرات دلتنگي
اشکهايت تلاطم غمهاست

حال و روز دل شکستة تو
از نگاه غريب تو پيداست

اي غريب مدينة دوم
مرد خلوت نشين سامرّا

التماس هميشة باران
حضرت عشق التماس دعا

کوچة خاکي محلة غم
در غرور از حضور سادة توست

ولي افسوس شرمگين تو و
پاي پر پينه و پيادة توست

آه آقا تو خوب مي داني
که دل بيقرار يعني چه

پشت دروازه هاي شهر ستم
آن همه انتظار يعني چه

چه به روز دل تو آوردند

رمق ناله در صدايت نيست

 

بگو اي نسل كوثر و زمزم

بزم شوم شراب جايت نيست

بي گمان بين آن همه غربت
دل تنگ تو نينوائي شد

روضه هاي كبود طشت طلا
در نگاه ترت تداعي شد

آري آن لحظه ماتم قلبت
بي کسي هاي عمه زينب بود

قاتلت زهر کينه ها ، نه نه !
روضة خيزراني لب بود

 

 


نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت 17:23 توسط یوسف رحیمی| |

 

اشک ماتم توی چشمام می شینه
داره باز دلم هوای مدینه
تو آتیش غم و غربت می سوزه
بیقرار دل ام البنینه

دل میدن فرشته ها به ناله هاش
آخه پرپر شده باغ لاله هاش
بد جوری داره می سوزه جیگرش
از غم شش ماهه و سه ساله هاش

آسمون نگاهش شده پر ابر
نداره دیگه دلش شکیب و صبر
می شینه صبح تا غروب زار می زنه
تو بقیع کنار چار صورت قبر

با دل شکسته و پریشونش
با چشای خسته و غرق خونش
یه گوشه سر روی خاکا می ذاره
زینب هم میاد میشه روضه خونش

با دلی لبریزه از آه و گله
می گه از کوفه و شام و هلهله
می گه از اصغر و عباس و حسین
می گه از سه شعبه های حرمله

می گه از دلای غرق غم شده
می گه از ساقی بی علم شده
می گه از علقمه و قصة مشک
می گه از اون دستای قلم شده

 کشیدند به خون چشای ترش و
زخمی کردند همه بال و پرش و
بسکه بود عمیق جای زخم عمود
زدن از پهلو به نیزه سرش و

می گه از حکایتای کربلا
می گه از مرهم تازیونه ها
می گه از پذیرایی کوفیا
می گه از خیزرون و طشت طلا

می خونه روضة گودال و کفن
می خونه روضة کهنه پیرهن
دم به دم صداش به آسمون می ره
ناله میزنه غریب حسین من

می زدند به هر کسی می رسیدند
صدای ناله ها رو نمی شنیدند
توی گودالی به نام قتلگاه
همة لاله ها رو سر بریدند

از کجای کربلا برات بگم
بگم آخه از کدوم غصه و غم
بگم از بی غیرتی دشمنا
یا که از بی کسی اهل حرم

وقت غارت که دیگه چاره نبود
هستی رباب ، گهواره نبود
جات خالی چه محشری بود نیمه شب
گوش پاره بود و گوشواره نبود


 


 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/14ساعت 2:24 توسط یوسف رحیمی| |

زخمي است دوباره خاطر هر كوچه

دلگيـر ترين خاطـره ها در كـوچـه

مانند تـو شعـرم از نفـس افتـاده ...

چادر، خاكي، دوشنبه، مادر، كوچه

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت 12:37 توسط یوسف رحیمی| |

قال الامام الصادق عليه السلام :

و هي الصديقه الكبري و علي معرفتها دارت القرون الاولي

 

هم پلكهاي بي رمق و نيمه بسته ات
هم چشمهاي نيلي و در خون نشسته ات

كم كم بساط قتل مرا جور مي كنند
با زخمهاي پهلوي درهم شكسته ات

فهميده ام چه آمده در كوچه بر سرت
از تار و پود معجر از هم گسسته ات

دستاس هم كنار غمت آب مي شود
با روضه هاي دم به دم دست خسته ات

مرثيّه خوان غربت ديرينة من است
اين چشمهاي نيلي و در خون نشسته ات

¨      

 

يك روز مي رسم به تماشاي مرقدت
با زائران سينه زن دسته دسته ات

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 2:50 توسط یوسف رحیمی| |

از راه مي رسند بهاران و عيدها

مانده ولي به راه تو چشم اميدها

 

مانند آفتاب لب بام تا به كي

دل خوش كنيم بي تو به وعده وعيدها

 

دلتنگي مرا به تماشا گذاشتند

هر جمعه برگ زردي از اين سر رسيدها

 

شرحي است از حكايت دلدادگي ما

هر شب جنون سر به گريبان بيدها

 

هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت

اي صبح بازگشت تو آغاز عيدها

 

مي آيي از نواحي سرسبز آسمان

با بيرقي به سرخي خون شهيدها

 

 ***

 

قال الصادق (ع) : وَ مَا مِنْ يَوْمِ نَيْرُوزٍ إِلَّا وَ نَحْنُ نَتَوَقَّعُ فِيهِ الْفَرَجَ لِأَنَّهُ مِنْ أَيَّامِنَا وَ أَيَّامِ شِيعَتِنَا

امام صادق (ع) فرمود: نوروزى نيايد جز اينكه ما در آن توقع فرج داريم زيرا از روزهاى ما و روزهاى شيعيان ما است.

 

نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 12:55 توسط یوسف رحیمی| |

 

 

ملكوت انديشه

راه اندازي شد ، نوشته هاي يوسف رحيمي

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22ساعت 23:19 توسط یوسف رحیمی| |

وقتي بلور اشك زلالش شكستني ست
حالا كه قلب پر ز ملالش شكستني ست

مردم دگر نياز به اين كارها كه نيست
آن قامت ز غصه هلالش شكستني ست

شمشير و تازيانه براي چه مي بريد
باور كنيد او پر و بالش شكستني ست

اي دستهاي سنگي كوچه نگاه كن
او آينه ست در همه حالش شكستني ست

اين دست نيست شاخة طوباي عصمت است
بگذار بشكند، به خيالش شكستني ست


 

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 1:57 توسط یوسف رحیمی| |

 

با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

***

 

حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست

 

 

آینه دار فاطمه ، تموم حاصل باباست
شبا صدای لالائیش ، تپشهای دل باباست

می دوخت به چشمای بابا ، نگاه صاف و ساده شو
وقت نماز که می رسید ، زود می آورد سجاده شو

یه گوشه توی خیمه ای ، تنگ غروب کربلا
جانماز کوچیکشو ، پهن کرده بود واسه بابا

باد سیاهی وزرید و ، به جای بابا شمر اومد
به صورت نحیف گل ، با دست سنگی سیلی زد

پیش چشای نیمه جون ، دشت و به آتیش کشیدند
پای برهنه بچه ها ، روی خارا می دویدند

زخم زبون و هلهله ، جای کبود سلسله
دلهره و وحشت شب ، دست سیاه حرمله

با التماس و اشک و آه ، می پرسید از راه نجف
می گفت کجاست قبر بابام ، رو بکنم کدوم طرف

یتیم نواز کوفیا ، حالا کجاست تا ببینه
سایة تازیانه ها ، به روی گلهاش می شینه

شده پاهای کوچیکش ، اسیر زخم آبله
از روی ناقه افتاده ، خدایا رفته قافله

دامن دشت پر شده از ، یه بغض و احساس کبود
زائر روی هم شدند ، آخه دو تا یاس کبود

نگاهاشون شبیه هم ، رو چهره شون یه هاله بود
صورتشان بنفشه پوش ، کنج لباشون لاله بود

روی یکی نیلی شده ، تو قصة غصب فدک
اون یکی هم از کوفیا ، بی بهونه خورده کتک

یکی غریب و بی پناه ، با گریه و خسته دلی
ولی یکی تو کوچه ها ، جلوی چشمای علی


 

وبلاگ در نواحي نوحه هم به روز شد

 

نوشته شده در شنبه 1387/11/12ساعت 1:1 توسط یوسف رحیمی| |


Design By : Night Skin