تبليغاتX
کاروان دل

کاروان دل

شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت

بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت

 

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي

عابر دلخسته جز نتهائيش ياور نداشت

 

بامهاي خانه هاي مردم بيعت فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

 

مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي

نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت

 

سنگها كمتر به پيشاني او پا مي زدند

نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت

 

روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود

سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت

 

سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش

جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت

 

ï

 

دخترش با ديدن بازارهاي كوفه گفت

خوب شد باباي من در دست انگشتر نداشت

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/09/06ساعت 10:2 توسط یوسف رحیمی| |

تنگ غروب عرفه غم تو دلم پا مي گيره

دلم هوايي مي شه و بونة آقا مي گيره

 

اين روزايي كه دم به دم غريبي رو حس مي كنم

با گريه ياد غربت عزيز نرگس مي كنم

 

تا كه بياي تو از سفر تا كه ببيني حالمو

نذر نگاهت مي كنم اين اشكاي زلالمو

 

ميون طوفان غمت شكسته بال و پر من

كاشكي بياي پا بذاري به روي چشم تر من

 

آه و غم اين زمونه چشا رو دريا مي كنه

بيا فلسطين و ببين بي رحمي غوغا مي كنه

 

بيا تا هيچكسي نخواد چشم يتيم خيس بمونه

آقا بيا نذار ديگه دور دور ابليس بمونه

 

خوب مي دونم به جنگ شب مياي شبيه آفتاب

همين روزاست كه برسي با ذوالفقار بوتراب

 

كوچه رو صبح جمعه ها هم نفس بوي گلاب

با مژه جارو مي زنيم با اشكامون مي پاشيم آب

 

كاشكي بياي و سوغاتي برام بياري بوي سيب

يا كه مهر و تسبيح از تربت ارباب غريب

 

كاشكي بياي برامون از تشنگي و آب بخوني

بياي رو منبر بشيني روضة ارباب بخوني

 

مسلميه دم بگيري با گريه و شور و نوا

بياي و با هم بخونيم « حسين من كوفه ميا »

 

كوفه نيا كه اينجاها قحطي آبه به خدا

حرمله چشم انتظار طفل ربابه به خدا

 

اينجا تموم مردمش تشنة خون لاله اند

با كعب ني منتظر رقية سه ساله اند

 

همه با فكر انتقام روز مي كنن شباشونو

نعلاي تازه مي زنن تموم مركباشونو

 

رو خاك گرم كربلا سه روز مي مونه پيكرت

خورشيد نيزه ها مي شه اينجا سر مطهرت

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 1:25 توسط یوسف رحیمی| |

در کمند نگاه تو قلبم

مثل آهو به دام افتاده

 

يا شبيه کبوتري خسته

که به پاي امام افتاده

 

من اسيرم اسير اين مرقد

خاک من با غمت سرشته شده

 

من کبوتر کبوتر مشهد

رزق من در حرم نوشته شده

 

با کرامات چشم تو ديگر

کي گرفتار درد و غم هستم

 

جزء عمرم نمي شود محسوب

لحظاتي که در حرم هستم

 

دم به دم عطر ياس مي بارد

از قدمهات از عبوري سبز

 

دل خود را دخيل مي بندم

به ضريحي که غرق نوري سبز

 

با تمام شکوه خود خورشيد

در کنارت چقدر کم جلوه‌ست

 

حج مقبول مستمنداني

کعبه با مرقد تو هم جلوه‌ست

 

شاعر چشمهاي تو هستم

با نگاهي کميت مي سازي

 

من قلم را به دست مي گيرم

اين تويي بيت بيت مي سازي

 

قيمتم نيست آنقدر آقا

دعبل آستان تو باشم

 

همة افتخار من اين است

سائل آستان تو باشم

 

مهر تو شرط عاشقي کردن

عشق تو ابتداي ايمان است

 

تو انيس النفوس دلهايي

قيمت خاک بوسي ات جان است

 

عشق، بي تو چقدر نامفهموم

عشق بي تو چقدر مکتوم است

 

مستم از باده هاي چشمانت

مستي اين شراب معصوم است

 

چشمهايت محول الاحوال

قصة سرنوشت را ديدم

 

با نگاهي شدم اسير تو

من تمام بهشت را ديدم

 

من کويرم کوير لب تشنه

تشنة آيه هاي بارانت

 

چشمهايت تمامْ توحيد است

قبلة من! منم مسلمانت

 

مظهر رأفت خداوندي

به کسي نه نگفته اي آقا

 

اي امام رئوف قسمت کن

يک شب جمعه صحن کرب و بلا

 

يک سحر پاي پنجره فولاد

مست عطر مليح سيبم کن

 

خاک بوسيِ تربت پاک

قبر شش گوشه را نصيبم کن

 

عشق را تو برايم آوردي

باني روضه هاي ما هستي

 

همة هستي ام فداي تو

تو خودت کربلاي ما هستي

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 10:38 توسط یوسف رحیمی| |

تپش نبض حيات و هستي با شروع تو
نديده خورشيدي رو کسي پيش از طلوع تو

اولين ستاره‌ي آسمون خدا تويي
اولين هم سفر خاتم الانبيا تويي

وقتي از اسم خدا گرفته مي شه نام تو
يعني جز خدا کسي نمي دونه مقامتو

وقتي خونه‌ي خدا معطر از خاک پاته
يعني از روز ازل خود خدا خاطر خواته

افضل العبادته زيارت روي علي
بهترين حبل المتينه تار گيسوي علي

اولين ذکر لبش قد أفلح المؤمنونه
حامي دين رسوله اولين مسلمونه

تنها را ه وصال مدينة العلمه علي
خورشيد کرامت و معرفت و حلمه علي

با ولايت علي دين خدا محققه
تو قيامت صاحب صراط و حوض و بيرقه

لحظه لحظه‌ي غدير شاهده که بعد نبي
نداره شريک و همتايي ولي مطلقه

ميزان تشخيص حق و باطله ولايتش
مظهر عدالته تا هميشه مع الحقه

عزت دين خدا مديون اقتدارشه
فاتح عرصه هاي خيبر و بدر و خندقه

صاحب روز قيامت کيه جز مولا علي
وقتي که مي گه خدا هم لا فتي الا علي

ادامه شعر در ادامه مطلب ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 2:28 توسط یوسف رحیمی| |

Design By : Night Melody